چو آن قطب عالم شهاب منير * ابا شاه كامو بجان شد خبير « 1 »
درآمد ز راه محبّت دلش * پس آگاه كرد از ره و منزلش
3955 چو در ذات او « 2 » ديد كسب و هنر * كه از كسب پيدا شود خير و شر
به تحصيل علمش فرستاد زود * كه تا خلق از آن علم يابند سود « 3 »
كه جاهل اگرچه بيابد شرف * درآرد همش جهل سوى تلف
در آن علم كوش اى خر بىاصول * كه در ره نمانى چو گيجان گول
چو قاضى نبيند به ماضى و حال * شود گوش كرّش سوى قيل و قال
3960 اگر شاه نبود خبير و بصير * كى افتد به حال صغير و كبير
اگر شيخ نبود سميع و عليم * جدا گردد از خضر همچون كليم
چو با خلق باشد سروكارشان * به جز علم نبود نگهدارشان
كه بىعلم خود كس نبيند حيات * نه علمى كه آيد ازُو ترّهات
نه علمى كه در كوى جهلت كشد * ترا بازدارد ز راه رشد
3965 تو مشغول علمى شو اى ناتمام * كه در سِرّ بدانى حلال و حرام
تو علمى بياموز اى نيكبخت * كه چون بخت گردد نگهدار تخت
ببين كز سر جهل اين كودكان * به هم چون درافتادهاند از گمان
ازيرا كه در جهل سر بردهاند « 4 » * به غفلت تن خويش پروردهاند
جمالى رها كن كه اين غافلان * نيند از غرور آگه از ملك جان
3970 ندانند مقدار روزىِ مفت * صفتشان همان به كه نارى « 5 » به گفت
كه از كسب و از كار « 6 » خيزد حضور * كس از شمع ميراث ديدَست نور ؟
تو در كسب كوش و مبين زور خويش * كه از سود دورَست مغرور خويش
تو در جستوجوى دلارام باش * چو آرام يا بى مكن راز فاش
هامش
( 1 ) . س : اسير .
( 2 ) . ل ، ن ، ج ، س : ذات وى .
( 3 ) . م ، مصراع دوم :[ كه مردم بيابند از علم سود ] .( 4 ) . ج ، س : سركردهاند .
( 5 ) . س : كه نايد .
( 6 ) . س : اذكار .