تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
ز خلوت برون رفت با داغ و درد * طلبكار و جوياى مردان مرد 3895 ندانست ليكن كه راهش كجاست * مكان و مقام و پناهش كجاست كه سالك در اول به جز گوش نيست * از آن با مرادش هم‌آغوش نيست كه گوشَست اول پس آن‌گاه چشم * از آنَست بىگوش دايم به خشم كه گوش دل‌آزرده هوش آورد * چو دل راز بشنيد هوش « 1 » آورد در آن جوش و كوشش شود چشم باز * چو چشمش شود « 2 » بازآيد به راز 3900 ابا يار آن دم حكايت كند * ز دست جدايى شكايت كند ز بعد عراق ار بيابى وصال * خدا را خدا را مجو انفصال ميفزا به آواز در راز دل * كه دل مىشناسد هم‌آواز دل جمالى درين دم روايت مكن * ابا روى دلبر شكايت مكن مگو تلخ و شيرين به رخسار يار * كه ناگه شود شهد چون زهر مار
3905 در بيان آنكه سالك گاهى كه گوش « 3 » و چشم و دل ، پيدا كند ، او را سير « 4 » و سفر ميسّر گردد و الّا در راه ضايع شود ، پس دست از كسب نبايد داشتن ، « 5 » و در كسب صدق مىبايد و در صدق صبر ؛ و در صبر ربط قلب و تحمّل تا به يمن وفادارى دوست دستش بگيرد « 6 » و از خلوتش بيرون آورد و به حضور خودش مشرّف « 7 » گرداند و خود را تمام به او دهد ، و گويد كه « بى يسمع و بى يبصر » . « 8 » و اين مقامات « 9 » هنوز در سير ملكيست ، درين حال 3910 به‌كلّى مردهء پير مىبايد بود تا به مدد زندگى او عارف درون شود و خود را بشناسد ، پس آنگه معرفت حقّ در به روى او بگشايد و او را به تمامى به حق رساند و به نهايت سير انسانى رسد ، « 10 » و السّلام .
هامش
( 1 ) . ل ، ن ، س : جوش . ( 2 ) . س : بود . ( 3 ) . م : سالك كه گوش . ( 4 ) . س : او را از سير . ( 5 ) . س : داشت . ( 6 ) . ن : دستش گيرد . ( 7 ) . م : و به حضورش مشرف . ( 8 ) . ر . ك : فرهنگ مأثورات ، ص 22 . ( 9 ) . م : يبصر الحديث و اين مقامات . ( 10 ) . ج : انسانى پى برد ؛ س : به تمامى به حق و به نهايت سر انسانى بود .
شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 322 | پير جمال الدين محمد اردستانى / اميد سرورى