تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
چهل سال مىريخت از ديده خون * ز هستىِ نفسش كه بودى حرون 3875 به جز راه خلوت نمىديد راى « 1 » * كه جايى نمىديد يك آشناى كه با او نشيند بيابد حضور * كه در عين صحبت توان ديد نور مجو در سفر غير لمعات عشق * نيارد به جز عشق طامات عشق نبُد هيچ جايى كه آن داغدار * چو بلبل پى گل نمىخورد خار به موغار رفتى نشستى به غار * به دل درنگفتى به جز ذكر يار 3880 نمىخورد هرگز طعام و شراب * كه باشد ببيند رخ آفتاب شبى در چنين حال خوابش گرفت * در آن خواب دولت شتابش « 2 » گرفت كه يعنى در آن خواب خوش از صفا * درآمد به پيشش حبيب خدا به دو گفت كاندر مغاك اى عزيز * نيابى ز آثار حق يك پشيز حذر كن ز خويش و قدم نه به پيش * طلب كن طلب ، مرهم جان ريش 3885 ز خلوت برون آى و راهى طلب * ز همراه آگاه شاهى طلب درين ملك ويران پناهى مجو « 3 » * رها كن گدايى و شاهى بجو « 4 » چو طفلان به دامان « 5 » مادر مباش * چو مردان به ميدان درآ جان بپاش « 6 » كه مردان ز خدمت رهى برده‌اند * كه خود را به دانا دل اسپُرده‌اند كسى هست دانا كه در هيچ حال * ننازد به چيزى كه آرد ملال 3890 تو دانا كسى دان كه در رهگذار * نسازد مكان و نگيرد قرار بدانا مخوان « 7 » آنكه باشد دُودل دل * كه چون خر بماند به هر آب و گل ز خلوت برون تاز و يارى بجو * جزين راه زينهار راهى مپو « 8 » چو سلطان كامو و شاه عراق * شنيد اين سخن را ز جان « 9 » بىنفاق
هامش
( 1 ) . س : پاى . ( 2 ) . س : سنايش . ( 3 ) . ل : مجوى ؛ ن : طلب . ( 4 ) . ل ، مصراع دوم :[ جزين راه زنهار راهى مپوى ] ؛ن : طلب . ( 5 ) . اصل : دامان . ( 6 ) . س : مپاش . ( 7 ) . س : تو دانا مخوان . ( 8 ) . ج ، س : مجو . ( 9 ) . ل ، ن ، ج ، س ، مصراع دوم :[ شنيد اين نصيحت بجان بىنفاق ] .