چهل سال مىريخت از ديده خون * ز هستىِ نفسش كه بودى حرون
3875 به جز راه خلوت نمىديد راى « 1 » * كه جايى نمىديد يك آشناى
كه با او نشيند بيابد حضور * كه در عين صحبت توان ديد نور
مجو در سفر غير لمعات عشق * نيارد به جز عشق طامات عشق
نبُد هيچ جايى كه آن داغدار * چو بلبل پى گل نمىخورد خار
به موغار رفتى نشستى به غار * به دل درنگفتى به جز ذكر يار
3880 نمىخورد هرگز طعام و شراب * كه باشد ببيند رخ آفتاب
شبى در چنين حال خوابش گرفت * در آن خواب دولت شتابش « 2 » گرفت
كه يعنى در آن خواب خوش از صفا * درآمد به پيشش حبيب خدا
به دو گفت كاندر مغاك اى عزيز * نيابى ز آثار حق يك پشيز
حذر كن ز خويش و قدم نه به پيش * طلب كن طلب ، مرهم جان ريش
3885 ز خلوت برون آى و راهى طلب * ز همراه آگاه شاهى طلب
درين ملك ويران پناهى مجو « 3 » * رها كن گدايى و شاهى بجو « 4 »
چو طفلان به دامان « 5 » مادر مباش * چو مردان به ميدان درآ جان بپاش « 6 »
كه مردان ز خدمت رهى بردهاند * كه خود را به دانا دل اسپُردهاند
كسى هست دانا كه در هيچ حال * ننازد به چيزى كه آرد ملال
3890 تو دانا كسى دان كه در رهگذار * نسازد مكان و نگيرد قرار
بدانا مخوان « 7 » آنكه باشد دُودل دل * كه چون خر بماند به هر آب و گل
ز خلوت برون تاز و يارى بجو * جزين راه زينهار راهى مپو « 8 »
چو سلطان كامو و شاه عراق * شنيد اين سخن را ز جان « 9 » بىنفاق
هامش
( 1 ) . س : پاى .
( 2 ) . س : سنايش .
( 3 ) . ل : مجوى ؛ ن : طلب .
( 4 ) . ل ، مصراع دوم :[ جزين راه زنهار راهى مپوى ] ؛ن : طلب .
( 5 ) . اصل : دامان .
( 6 ) . س : مپاش .
( 7 ) . س : تو دانا مخوان .
( 8 ) . ج ، س : مجو .
( 9 ) . ل ، ن ، ج ، س ، مصراع دوم :[ شنيد اين نصيحت بجان بىنفاق ] .