تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
كه ارباب دردند آگه ز نى * كه از درد جوشند مانند مى از آن نى به زارى حكايت كند * كه بىدرد بيند شكايت كند جدايى ز هستيست اى چاره‌جو * تو كوزه رها كن لبِ بحر جو درين حال شايد كه جبرى « 1 » شوى * كه نور لطيفى و شمع نوى تو از جهد بشنو حديث درست * كه باشد نگردى درين راه سُست 3860 جمالى مثالى بگو آشكار * حكيمانه بگشا در كسب و كار

حكايت [ شيخ كامو قدّس سرّه ] « 2 »

يكى برگزيده ز مردان مرد * كه هستند از خيلش اقطاب و فرد ز داغ درونى به خلوت نشست * بشست او ز هستىِ خود هر دودست ز من بشنو احوال او « 3 » بىنفاق * كه او هست نگهدار و شيخ عراق « 4 » 3865 چو خورشيد فاشَست زينِ عراق * كه چون شهد و قندَست در هر مذاق در ايام طفلى شنيدم كه او * همىبود پيوسته در جست‌وجو به هر سو همىشد چو آب روان * كه باشد ز سرچشمه يابد نشان [ نمىديد ] « 5 » آب و نمىكرد خواب * همىبرد دايم به دل پيچ‌وتاب به خلوت نشستى چو مردان كار * نه از بهر سيم و پى اشتهار « 6 » 3870 همه شب نخفتى ابا درد دل * همه روز بودى غريب و خجل به تنها نشستى ابا ياد دوست * به كس وانگفتى به جز ذكر پوست « 7 » به دل در نهفتى غم و درد يار * كه يارى نمىديد اندر ديار بسى سال و ماه او درين ره بسوخت * به جز دوست ديده ز عالم بدوخت
هامش
( 1 ) . س : چيزى . ( 2 ) . اصل ، م ، ل : فقط دارند حكايت . ( 3 ) . ن : احوال وى . ( 4 ) . س ، مصراع دوم :[ كه هست او نگهدار شيخ عراق ] .( 5 ) . اصل : نميدآب . ( 6 ) . س : نى از اشتهار . ( 7 ) . ج ، س : ذكر دوست .