چو طفلان طلبكار زاد آمدند * چو پشه هوادار باد آمدند
3835 شنيدند كان قوم آزردهدل * گذشتند آسان ازين آبوگِل
كه يعنى ببردند جان از عذاب * چو عاصى كه يابد خلاص از عقاب
پس آن قوم استيزهناك از نفاق * چو فرعون گشتند يكباره عاق
حسدشان در آن دم گلوگير شد * هلاك مدبّر ز تدبير شد
كه تقدير در سرّ تدبير و مكر * روانَست چون روح در زيد و بكر
3840 و ليكن ندانى كه آگه نهاى * تو در ظلّ شه باش چون شه نهاى
خبيثانه آن قوم گشتند عاق * فزودند در صورت و طمطراق
شكستند عهد و نبردند شهد * ندانم چه گويم من از جبر « 1 » و جهد
كه گر دم « 2 » زنم من ازين نيك و بد * نه والد بماند دگر نى ولد
كه از روى جبرَست نى در فغان * كه در دست جهدَست حكم و نشان « 3 »
3845 تو جبرى گهى باش اى محتشم * كه ميلت نباشد به ملك و حشم
كسى بر تو دستش نباشد مدام * نباشى گهى شاه گاهى غلام
ز هر ابر تيره نگردى چو ديو * به هر سور و ماتم نيايى به ريو
تو تا بر نيايى ابر كوه قاف « 4 » * مزن دم ز جبر و ز جبرى ملاف
كه كار خدايى نه كاريست خرد « 5 » * بسى گيج نادان در اين راه مرد
3850 مكن سرفرازى سر از حق مپيچ * تو كى حقشناسى ايا گول گيج
طلب كن يكى خواجه و بنده شو « 6 » * پس آنگه چو خورشيد تابنده شو « 7 »
بگو خود تو چندى در اين دار و گير * كه گاهى اميرى و گاهى وزير « 8 »
چو نى گر وجودت نباشد همى * بگويى دمى راز با همدمى
چو نىباش خالى و سُوراخ دل * كه لب بر لبانت نهد شاخ دل
هامش
( 1 ) . ل : خير .
( 2 ) . س : گردن .
( 3 ) . ج ، س : حكم كسان .
( 4 ) . م : نيابى به بالاء قاف .
( 5 ) . ل ، س : خورد .
( 6 ) . س : باش .
( 7 ) . س : باش .
( 8 ) . م ، مصراع دوم :[ كه يكدم اميرى و گاهى اسير ] .