تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
چو طفلان طلبكار زاد آمدند * چو پشه هوادار باد آمدند 3835 شنيدند كان قوم آزرده‌دل * گذشتند آسان ازين آب‌وگِل كه يعنى ببردند جان از عذاب * چو عاصى كه يابد خلاص از عقاب پس آن قوم استيزه‌ناك از نفاق * چو فرعون گشتند يكباره عاق حسدشان در آن دم گلوگير شد * هلاك مدبّر ز تدبير شد كه تقدير در سرّ تدبير و مكر * روانَست چون روح در زيد و بكر 3840 و ليكن ندانى كه آگه نه‌اى * تو در ظلّ شه باش چون شه نه‌اى خبيثانه آن قوم گشتند عاق * فزودند در صورت و طمطراق شكستند عهد و نبردند شهد * ندانم چه گويم من از جبر « 1 » و جهد كه گر دم « 2 » زنم من ازين نيك و بد * نه والد بماند دگر نى ولد كه از روى جبرَست نى در فغان * كه در دست جهدَست حكم و نشان « 3 » 3845 تو جبرى گهى باش اى محتشم * كه ميلت نباشد به ملك و حشم كسى بر تو دستش نباشد مدام * نباشى گهى شاه گاهى غلام ز هر ابر تيره نگردى چو ديو * به هر سور و ماتم نيايى به ريو تو تا بر نيايى ابر كوه قاف « 4 » * مزن دم ز جبر و ز جبرى ملاف كه كار خدايى نه كاريست خرد « 5 » * بسى گيج نادان در اين راه مرد 3850 مكن سرفرازى سر از حق مپيچ * تو كى حق‌شناسى ايا گول گيج طلب كن يكى خواجه و بنده شو « 6 » * پس آنگه چو خورشيد تابنده شو « 7 » بگو خود تو چندى در اين دار و گير * كه گاهى اميرى و گاهى وزير « 8 » چو نى گر وجودت نباشد همى * بگويى دمى راز با همدمى چو نىباش خالى و سُوراخ دل * كه لب بر لبانت نهد شاخ دل
هامش
( 1 ) . ل : خير . ( 2 ) . س : گردن . ( 3 ) . ج ، س : حكم كسان . ( 4 ) . م : نيابى به بالاء قاف . ( 5 ) . ل ، س : خورد . ( 6 ) . س : باش . ( 7 ) . س : باش . ( 8 ) . م ، مصراع دوم :[ كه يكدم اميرى و گاهى اسير ] .