كه مغرور و مستند اهل « 1 » خبر * ز معنى نيابند هرگز اثر
به اخبار نازند و اظهار كار * ندانند اسرار وصل نگار
به ارباب معنى نمايند راه * نه ره ديده هرگز نه رخسار شاه
نمودند اعلام « 2 » اهل حضور * كه بودند دايم چو مردان صبور
3800 خبردار دلدار و بيدل بُدند * كه آگه ز همراه و منزل شدند « 3 »
چو جاسُوس سلطان همه « 4 » گوش و هوش * چو بازان هميشه خموش خموش « 5 »
بپوشند چشم و به بر در پلاس « 6 » * درونبين واقف ز اسرار ناس
قناعت گزيده به امّيد صيد * از آنند دايم گرفتار قيد
كه دربند و قيد دو زلف نگار * خلاصى نجويند مردان كار
3805 معالقصه قوم خبردار سِر * شنيدند چون حال آن شاه بِر
چو يعقوب كآمد برش پيرهن « 7 » * چو احمد كه بشنيد بوى از قرن « 8 »
چو عاشق كه يابد وصال حبيب * چو بيمار زارى كه بيند « 9 » طبيب
چو آدم در آن دم كه حوّا بديد * چو مريم كه روى مسيحا بديد
چو احمد كه سوى حُمَيرا دويد « 10 » * چو مجنون كه در كوه ليلى بديد « 11 »
3810 نشستند باهم چو اصحاب كهف * اشارت نمودند در باب كهف
درين فكر بودند آن قوم حُر * كه از قعر دريا برآرند دُر
كه ناگه درآمد يكى از كران * كه خيزيد كآمد شه كامران
درآييد با ما كه ملحَق شويم * بس اين راه باطل ، ره حق « 12 » رويم
چو خورشيد تابان نمايد جمال * به بيعت درآييم بىقيل و قال
هامش
( 1 ) . س : مغرور بينند اهل .
( 2 ) . ل : اكرام .
( 3 ) . ج ، س : بدند .
( 4 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : جاسوس شاهى همه .
( 5 ) . ل ، ن ، ج ، س : خموش و خموش .
( 6 ) . ل : چشم برين در پلاس ؛ ج : چشم و ببر در لباس .
( 7 ) . ل : بر پيرهن .
( 8 ) . م : بوى يمن .
( 9 ) . س : كه يابد .
( 10 ) . س : كه روى حميرا بديد .
( 11 ) . ج ، س ، مصراع دوم :[ چو مجنون در كوى ليلى خزيد ] .( 12 ) . ج ، س : باطل سوى حق .