شروع در حكايت هجرت حضرت مصطفى - صلى « 1 » اللّه عليه و آله و سلم . « 2 »
چو شاه غريبان جدا شد ز حج * كه خاك مدينه « 3 » بيابد فرج
ازآنرو كه با سير خورشيد و ماه « 4 » * روانست دايم سفيد و سياه
تو با ماه و خورشيد همراه باش * كه رستى ز ظلمات هجر و بلاش
3780 اگر وصل خواهى و ديدار دوست * چو مغز رسيده جدا شو ز پوست
هر آن كو به يك « 5 » خانه در زاد و مُرد * ز ميدان يقين هيچ گويى نبرد
چه « 6 » باكش ز شمشير جوياى « 7 » گنج * ز تغيير و تلوين مَپيچ و مَرنج
چو احمد ز جهّال مكّه بريد * چو مَه نور وى « 8 » تا مدينه رسيد
كه شب بُد كه ماهِ دو پنج و چهار * كزُو گشت عالم پر از نور و نار
3785 حرم در فراقش سيهپوش شد * زمين بقيعش همآغوش شد
شكايتكنان شد حرم زان صنم * كه اندر صنم بود سرّ حرم
چو اهل مدينه شنيدند كه شاه « 9 » * برافكند پَرده ز روى چو مَاه
گروهى كه اوّل شنيدند حال * جرسوار گشتند مشغول قال
به گفتار و نغمه « 10 » فزودند و بس * ولى وقت بودن نبُد هيچكس
3790 فغان در مدينه فتاد از زبان * كه ذكر زبانَست محض زيان
زبان را مگردان به ذكر حبيب * كه در سرّ سرَّست فكر طبيب
خبر در مدينه چو شد آشكار * كه ميلش به شهرَست آن شهريار
خلاف اندر آن شهر و كشور بخاست * كز اظهار حقَّست اين چپّ و راست
گروهى كه ديدند نامهء رسول * سخن خام گفتند آن بىعقول « 11 »
3795 فرحناك باشند اهل صُور * گر آن سخت گويند با [ يكدگر ] « 12 »
هامش
( 1 ) . م : هجرت رسول صلى .
( 2 ) . ن : عليه و سلم .
( 3 ) . اصل : مدينه .
( 4 ) . اصل : ماه .
( 5 ) . ج ، س : هرآنكس به يك .
( 6 ) . س : چو .
( 7 ) . س : ز شمشير و جوياى .
( 8 ) . ج ، س : نور او .
( 9 ) . س : شنيدند شاه .
( 10 ) . ج : غمزه .
( 11 ) . س : اين بيعقول .
( 12 ) . اصل : يكديگر .