خوشا دل خوشا دل كه حق يار اوست * چو مستان خواهان ديدار اوست
درين حال نبود ره بندگى * ولى هست خوفى درين زندگى
شريعت چو خوى طريقت گرفت * طريقت مهار شريعت گرفت
به باغ حقيقت كشيدى چو گل * در آن باغ نبود به جز نقل و مُل
3670 اگر سالك اينجا كند ياد غير * دگر بازگردد رود سوى سير
و ليكن چو ابليس عورش كنند * ستوريش سازند و دورش كنند « 1 »
شكايت درين حال سَر برزند * تو جاهل كسى دان كه اين در زند
چو جاى امانت شدى اى صنم * بهل پنج نفست ز بن بركنم « 2 »
جمالى نگهدار دُر دَر صدف * كه دُردانهء دل نگردد تلف « 3 »
بقيّهء تأويل بيت مثنوى
بدانكه « 4 » در صدا « 5 » سرّى هست كه در صورت نغمات موزون نقش « 6 » مىبندد و حيوان و حيوان صفتان را « 7 » از آن نصيب نيست بلكه در ذوق انسانى سرايت مىكند ، پس هركه را انسانيّت بيشتر باشد ، ملاحظهء آن سر بيشتر تواند كردن . انسان فى الحقيقة كسيست كه معنى وحى الهى و اسرار غيب به اشارت اوليا و عبارت انبيا بداند چرا كه اينگونه اسرار ، 3680 مخصوص به اولياء است . هرگاه كه حق - جلّ و علا خواهد كه عالم را از فيض رحمت حقيقى فرحناك « 8 » گرداند ، سرّ انبيا را به سماع اشارت اوليا به عبارت و نطق آورد « 9 » و مخلوقات « 10 » را از آن بهرهور گرداند . و حقيقت آن اسرار ملهمان عالم غيب ، عشق صرفش
هامش
( 1 ) . م ، مصراع دوم :[ ستورانه رانند و دورش كنند ] .( 2 ) . ل ، ن ، ج ، س : نفست بكل بركنم .
( 3 ) . ن ، مصراع دوم :[ كه در دانه ناگه نگردد تلف ] .( 4 ) . م : بقيت تأويل بيت مثنوى اول ببايد دانستن كه كيست كه زارى و شكايت مىكند و سرّ آن حكايت چيست كه در نى ظهر مىشود و بدانكه .
( 5 ) . اصل : صدا .
( 6 ) . م : موزون مقامات گوناگون نقش .
( 7 ) . ل ، س : مىبندد و حيوان صفتان را .
( 8 ) . ج ، س : خواهد كه از فيض رحمت حقيقى عالم را فرحناك .
( 9 ) . ل : آورده ؛ ج : به عبارت درآورد .
( 10 ) . س : به عبارت درآورده مخلوقات .