تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
غريب ديارم غريب ديار * ديارم نباشد به جُز درد يار درين دشت و صحراى بيگانه من * زنم جوش چون مى به خمخانه « 1 » من درين « 2 » كوه عرفات و ميقات عهد * گهى زهر نوشم گهى جام شهد 3610 به جنّت چو گشتم جدا از پرى * پرى در پى من شد از خود برى چو گنجى كه بىرنج آيد به كف * كه تا گنج شاهى نگردد تلف گر اين گنج خواهى بيا خاك شو * چو مردان درين راه چالاك شو گداوش ببايد بسى تاختن * سَر و زر به‌كلّى بينداختن كه تا ساقىِ مست پيمانه‌دار * درآيد به پيشت چو مه در كنار 3615 گهَت « 3 » دل ربايد گهت جان دهد * در آن عهد و پيمانت ايمان دهد چو اقرار آرى و گردى سليم « 4 » * گريزد به پرده چو دور كليم تو هرچند آيى چو موسى به قال * شوى چون هلال و نبينى جمال چو يونس درآيى در اين بر و بحر « 5 » * گهى شهر بينى گهى بحر و نهر چو نوح و براهيم در آب و نار * گهى در خزان و گهى در بهار « 6 » 3620 چو عيسى و يحيى و جرجيس زار * گهى مست گردى گهى هوشيار « 7 » تو خواهى كه برهى ز تلوين راه * تو در سير صورت نگهدار راه كه باشد بيابى ره مستقيم * كه گُمراه دايم به خوفَست و بيم به‌كلّى دل خود به احمد سپار « 8 » * كه احمد برآرد ز دريا غُبار چو در دور احمد شدى آشكار * مبين غير احمد درين كشتزار 3625 تو چون پور مريم ملك‌زاده‌اى * چو يونس تن اندر سمك داده‌اى « 9 » چو عيسى مراد از فلك ديده‌اى * كه در سير اوّل ملك ديده‌اى
هامش
( 1 ) . ن : جوش مى به ميخانه ؛ ج : ميخانه . ( 2 ) . س : گهى . ( 3 ) . ج ، و س : گهى . ( 4 ) . س : آرى و دارى سليم . ( 5 ) . ل : درين بحر و بر ؛ س : گهى بحر و بر . ( 6 ) . اصل : بهار . ( 7 ) . ج ، س : گه هوشيار . ( 8 ) . س : به جمله سپار . ( 9 ) . س ، مصراع دوم :[ كه در سى اول ملك ديده‌اى ] .