غريب ديارم غريب ديار * ديارم نباشد به جُز درد يار
درين دشت و صحراى بيگانه من * زنم جوش چون مى به خمخانه « 1 » من
درين « 2 » كوه عرفات و ميقات عهد * گهى زهر نوشم گهى جام شهد
3610 به جنّت چو گشتم جدا از پرى * پرى در پى من شد از خود برى
چو گنجى كه بىرنج آيد به كف * كه تا گنج شاهى نگردد تلف
گر اين گنج خواهى بيا خاك شو * چو مردان درين راه چالاك شو
گداوش ببايد بسى تاختن * سَر و زر بهكلّى بينداختن
كه تا ساقىِ مست پيمانهدار * درآيد به پيشت چو مه در كنار
3615 گهَت « 3 » دل ربايد گهت جان دهد * در آن عهد و پيمانت ايمان دهد
چو اقرار آرى و گردى سليم « 4 » * گريزد به پرده چو دور كليم
تو هرچند آيى چو موسى به قال * شوى چون هلال و نبينى جمال
چو يونس درآيى در اين بر و بحر « 5 » * گهى شهر بينى گهى بحر و نهر
چو نوح و براهيم در آب و نار * گهى در خزان و گهى در بهار « 6 »
3620 چو عيسى و يحيى و جرجيس زار * گهى مست گردى گهى هوشيار « 7 »
تو خواهى كه برهى ز تلوين راه * تو در سير صورت نگهدار راه
كه باشد بيابى ره مستقيم * كه گُمراه دايم به خوفَست و بيم
بهكلّى دل خود به احمد سپار « 8 » * كه احمد برآرد ز دريا غُبار
چو در دور احمد شدى آشكار * مبين غير احمد درين كشتزار
3625 تو چون پور مريم ملكزادهاى * چو يونس تن اندر سمك دادهاى « 9 »
چو عيسى مراد از فلك ديدهاى * كه در سير اوّل ملك ديدهاى
هامش
( 1 ) . ن : جوش مى به ميخانه ؛ ج : ميخانه .
( 2 ) . س : گهى .
( 3 ) . ج ، و س : گهى .
( 4 ) . س : آرى و دارى سليم .
( 5 ) . ل : درين بحر و بر ؛ س : گهى بحر و بر .
( 6 ) . اصل : بهار .
( 7 ) . ج ، س : گه هوشيار .
( 8 ) . س : به جمله سپار .
( 9 ) . س ، مصراع دوم :[ كه در سى اول ملك ديدهاى ] .