خوانند و چون به « امثل فالامثل » « 1 » رسد برودت پيدا كند « 2 » و عقلآميز شود و آن لذّات كه در سرّ اوليا ظاهر بود در آن حال نماند ، « 3 » نظر عشق چون آن صورت در فسردگان روزگار 3685 ببيند ، اشارت به عاشق كند ، كه بنگر كه انبيا چه حكايت مىكنند و اين غافلان « 4 » گوش به كجا دارند ، لاجرم اسرار انبيا و مشتاقان با يكديگر ازين حال شكايت مىكنند ، يعنى حال « 5 » از قال شكايت مىكند و به صاحب حال مىگويد كه :
« بشنو از نى چون حكايت مىكند * وز جداييها شكايت مىكند »
هركه دل به اهل محبت دهد ، بداند كه حال اين فقير چيست ، و در چه بند و زندان 3690 گرفتار است . « 6 »
كجا يار بيدار دلجوى من * كه چون دل نشيند به پهلوى من
كجا گوش آزاد دلزاد من * كه تا بشنود رمز از استاد من
كه تا بازگويم من اسرار نى « 7 » * كه نى در فغانست از شورِ مى « 8 »
تو نى چون نبى دان و مى چون ولى * به سِر « 9 » در يكى دان مكن احولى
3695 كه خود ذات بارى يكى بيش نيست * يكى بيند آن كو شرانديش نيست
شرانديش هرگز نبيند حضور * كه در سِرّ شر نيست لمعات نور
كه باشد شرانديش و كِبود شرير ؟ * دلى كز دلارام نبود خبير
[ دلارام ] « 10 » پيدا ز سِرّ صداست * صدايى كه سوزش به دل رهنماست
صدايى كه آيد ز كام حبيب * حبيبى كه باشد بهسان طبيب
3700 طبيبى كه باشد برِ خسته دل * نباشد به چيزى دگر بستهدل
به رويش نخندد نمودار گل * بپرسد علاماتش از جزو كل
هامش
( 1 ) . ر . ك : 233 همين كتاب ؛ ل : فامثل .
( 2 ) . ج ، س : پيدا مىكند .
( 3 ) . س : نمايد .
( 4 ) . س : بعاشق كند و اين غافلان .
( 5 ) . س : ازين حال شكايت يعنى حال .
( 6 ) . م : در دنباله دارد : و السلام ؛ ل ، ن ، ج ، س : در ادامه دارند : ( ج ، س : گوش به نظم دار ) و صلى اللّه على ( ن : خير خلقه ) محمد و آله ( ن ، ج : و سلم ) ( ل : نظم ) .
( 8 و 7 ) . اصل : نى ، مى .
( 9 ) . اصل . به سر ( بسر ) .
( 10 ) . اصل : دلا .