تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
صفات نهانش عيان آورد * كه يعنى ز جانش نشان آورد پس آنگه به بيمار آزرده حال * حياتى درآرد كه يابد وصال وصالى كه ديگر نبيند فراق * كه بعد از وصال ار ببيند فراق « 1 » 3705 بجوشد در آن لحظه مانند مى * به زارى درآيد دگر ره « 2 » چو نى نه حنانه از بهر احمد گريست * دو روزى كه از مقدمش دور زيست تو جانى ز حنّانه كمتر مباش * چو حنّانه از خويش بيگانه باش نگهدار فرصت چو دارى حيات * كه باشد بيابى چو مردان ثبات ثبات حقيقى كه باشد مقيم * كه در امر و فرمان شود « 3 » مستقيم 3710 كه هركو نباشد شبش همچو روز * ندارد دو چشم طريقت « 4 » هنوز به حق دو جادوى بيمار دوست * به نورى كه در سرّ رخسار اوست بدان خلق و خويى كه غارتگرَست * كه گوش دو گيتى ز آمر كرَست از آنند مشغول آز و هوس * كه از خويش لافند [ همچون ] « 5 » جَرس « 6 » جهان‌جوى و جانباز و سرمست و گيج « 7 » * طلبكار هيچند و هيچند و هيچ 3715 نشسته به ره بر به‌سان جُعَل * هميشه بمانده چو خَر در وَحَل از آن غرق سرگين شوند آن گروه * كه هستند مشعوف رنگ و شكُوه همه زور و [ قوّت ] « 8 » سوى پس كنند * نشاط گل و لاله با خَس كنند نبينند مردان چالاك چست « 9 » * كه در راه هرگز نگردند سست ز شرع و ز شارع همه بىخبر * شنيده چو كوران ره خير و شر وطن كَرده در راه و غافل ز چاه « 10 » * جُعَل دان جُعَل دان طلبكار جاه « 11 »
هامش
( 1 ) . م ، ج ، س ، مصراع دوم : [ كه بعد از وصال ( م : اوفتد ) ( ج ، س : ار فتد ) افتراق ] . ( 2 ) . ل : ديگر ره . ( 3 ) . ل ، ج ، س : بود . ( 4 ) . س : حقيقت . ( 5 ) . اصل : چون . ( 6 ) . س ، مصراع دوم : [ ( جاى خالى ) از خويش همچون جرس ] . ( 7 ) . س ، مصراع اول :[ جهان خوى و سربار و سرمست گيج ] .( 8 ) . اصل : قوه . ( 9 ) . س : چالاك و چست . ( 10 ) . س ، مصراع اول :[ وطن كرده غافل ز راه و ز چاه ] .( 11 ) . اصل : جاه .