صفات نهانش عيان آورد * كه يعنى ز جانش نشان آورد
پس آنگه به بيمار آزرده حال * حياتى درآرد كه يابد وصال
وصالى كه ديگر نبيند فراق * كه بعد از وصال ار ببيند فراق « 1 »
3705 بجوشد در آن لحظه مانند مى * به زارى درآيد دگر ره « 2 » چو نى
نه حنانه از بهر احمد گريست * دو روزى كه از مقدمش دور زيست
تو جانى ز حنّانه كمتر مباش * چو حنّانه از خويش بيگانه باش
نگهدار فرصت چو دارى حيات * كه باشد بيابى چو مردان ثبات
ثبات حقيقى كه باشد مقيم * كه در امر و فرمان شود « 3 » مستقيم
3710 كه هركو نباشد شبش همچو روز * ندارد دو چشم طريقت « 4 » هنوز
به حق دو جادوى بيمار دوست * به نورى كه در سرّ رخسار اوست
بدان خلق و خويى كه غارتگرَست * كه گوش دو گيتى ز آمر كرَست
از آنند مشغول آز و هوس * كه از خويش لافند [ همچون ] « 5 » جَرس « 6 »
جهانجوى و جانباز و سرمست و گيج « 7 » * طلبكار هيچند و هيچند و هيچ
3715 نشسته به ره بر بهسان جُعَل * هميشه بمانده چو خَر در وَحَل
از آن غرق سرگين شوند آن گروه * كه هستند مشعوف رنگ و شكُوه
همه زور و [ قوّت ] « 8 » سوى پس كنند * نشاط گل و لاله با خَس كنند
نبينند مردان چالاك چست « 9 » * كه در راه هرگز نگردند سست
ز شرع و ز شارع همه بىخبر * شنيده چو كوران ره خير و شر
وطن كَرده در راه و غافل ز چاه « 10 » * جُعَل دان جُعَل دان طلبكار جاه « 11 »
هامش
( 1 ) . م ، ج ، س ، مصراع دوم : [ كه بعد از وصال ( م : اوفتد ) ( ج ، س : ار فتد ) افتراق ] .
( 2 ) . ل : ديگر ره .
( 3 ) . ل ، ج ، س : بود .
( 4 ) . س : حقيقت .
( 5 ) . اصل : چون .
( 6 ) . س ، مصراع دوم : [ ( جاى خالى ) از خويش همچون جرس ] .
( 7 ) . س ، مصراع اول :[ جهان خوى و سربار و سرمست گيج ] .( 8 ) . اصل : قوه .
( 9 ) . س : چالاك و چست .
( 10 ) . س ، مصراع اول :[ وطن كرده غافل ز راه و ز چاه ] .( 11 ) . اصل : جاه .