چو در بطن مريم عيان گشت نور * همىديد در خويش سرّ سرور
و ليكن نبودش حياتى ز عشق * ملك مىنيابد ثباتى ز عشق
كه عيسى اسير طريقت بود * و ليكن بصير حقيقت بود
3630 چو از جان احمد « 1 » مسيحا بزاد * دو چشم بصيرش به احمد فتاد
از آن گفت عيسى به افلاكيان * كه مأواى عشقند « 2 » اين خاكيان
چه گر خاك و افلاك بس نورناك * همه مست عشقند فىالجمله پاك
و ليكن يقين دان كه اسرار كل * در احمد عيان شد چو مستى ز مل « 3 »
حوالت به احمد شد اين تخت و رخت * تو احمد نگهدار اى نيكبخت
3635 كه احمد نگويد به جُز امّتى * تو زين به در احمد « 4 » نگر اى ستى « 5 »
كه درياى عشقَست و صحراى درد * جز او را نجويند مردان مرد
حوالت به احمد شد اين كاروبار * كه ناطق به عشقَست و ناظر به يار « 6 »
به جز يار هرگز نگفت آن خديو « 7 » * كه در جان پاكش نبُد جاى ديو
چه گويم كه ديو و پرى « 8 » سَربهسَر * همه رزق او گشت چون گلشكر
3640 چو شهد و شكر خورد زهر و نگفت * ابا درد امّت « 9 » شبى خوش نخفت
كه امّت چو خاكند « 10 » مأواى گنج * گرين گنج خواهى ز ظلمت مرنج
كه در روى عالم به جز يار نيست * و ليكن درين شهر بيدار نيست
جمالى بسى گشت « 11 » در بحر و بر * كه باشد بيابد يكى ديدهور
به چشم و دو ابروى آن سرو ناز * كه كان نيازَست و درياى راز
3645 كه يارى نديدم كه نبود دو دل * ازآنرو نيايم درين آب و گل
تو بارى « 12 » نگهدار اى دلفريب * كه بىتو ندارم زمانى شكيب
هامش
( 1 ) . ل ، ن ، ج ، س : جان مريم .
( 2 ) . ج ، س : ماواى عشقست .
( 3 ) . ن : مستىء مل .
( 4 ) . س : تو زين به به احمد .
( 5 ) . ل : اى فتى .
( 6 ) . اصل : يار .
( 7 ) . س : اى خديو .
( 8 ) . ن ، ج : ديو و ملك .
( 9 ) . ل ، ن ، ج ، س : ز اندوه امت .
( 10 ) . م : چو خاكست .
( 11 ) . س : گفت .
( 12 ) . س : يارى .