چنين گفت و خوش گفت آن رهنما * كه در ره مگرديد چون آسيا « 1 »
غريبانه بايد شدن در رباط « 2 » * كه در ره نبودَست عيش و نشاط
تو ديدى كه در ره كسى خانه ساخت ؟ * كه بنشست اينجا كه سر « 3 » درنباخت ؟
غرض آنكه سالك چو چشمش گشود * ركوعش نماند نيارد سجود « 4 »
3725 دو چشمش نبيند به جز روى دوست * كه كورَست هركو نه حيران اوست
چو بينا در اين ره به كوران رسيد * چو موسى كه فرعون و هامان بديد
از ايشان بزايد در ايشان خزد * خيالات بدشان به پنهان پزد
به روشان نيارد خيال ضمير * كه جان مريدَست خايف ز پير
گهى نقل آرد گهى جام مى * گهى شان نوازد به مانند نى
3730 چو اين سِر در آن سَر نگيرد قرار * كه مشغول مارند « 5 » و غايب ز يار
شكايت درين دم نباشد غريب * كه رنجور رنجور گشته طبيب
جمالى ز جانان شكايت مكن * و گر هست بارى حكايت مكن
در بيان آنكه سرور غربا و انيس فقرا « 6 » محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - « 7 » چون از مكّه « 8 » هجرت فرمود ، خبر توجّه آن حضرت به اهل مدينه رسيد و اهل مدينه « 9 » دو گروه بودند ، گروهى كه اختيار صورت بيشتر داشتند ، پيش آن قوم ديگر فرستادند ، « 10 » تا با اتفاق « 11 » به استقبال روند . ايشان پيرى داشتند با او مشورت كردند ، پير فرمود كه اگر به تبعيت ايشان به استقبال حضرت خواجه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - « 12 » رويد ، شما را قرب و عزّت نباشد ، پس جواب فرستادند كه ما نمىآييم . چون بعضى از شب بگذشت
هامش
( 1 ) . اصل : آسيا .
( 2 ) . اصل : رباط .
( 3 ) . س : بنشست آنجا و سر .
( 4 ) . س : نماند نياز و سجود .
( 5 ) . ج : يارند .
( 6 ) . ن : سرور فقرا و انيس غربا .
( 7 ) . م : عليه و سلم ؛ ل ، ج : صل .
( 8 ) . س : و آله از مكه .
( 9 ) . اصل : مدينه .
( 10 ) . م ، ن ، ج ، س : داشتند به آن قوم ديگر فرستادند ( ن : به آن قوم فرستادند ) .
( 11 ) . ن ، ج ، س : كه با اتفاق .
( 12 ) . ل ، ج ، س : صل .