تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
در ان لحظه شورى در آدم فتاد * ز شورش فغانى به عالم فتاد چو حواى مكّاره آن حال ديد * از ابليس و ابليسيان قال ديد جدا شد ز مادر پدر اى پسر * از آن درد و هجران كه دارد خبر از آن زاد حوا ز باب اى رفيق * كه فرضَست يار و پس آنگه طريق دوان « 1 » گشت آدم پى آن پرى * كه فرزند دل بد « 2 » زهى دلبرى ز دل زاد اوّل پرىزاد من * كه خون گشت ازُو اين دلِ شاد من تو تا درنيايى به بازار عشق * كجا بشنوى بوى گلزار عشق كه عشق اندرين ره بصيرت كند * اگر بنده باشى اميرت كند در اوّل حزين و اسيرت كند * كه تا پاسبان « 3 » ضميرت كند جهان غافل از شور و غوغاى عشق * كه دورند و غايب ز مأواى عشق 3545 تو اسرار كلّى درين سَر « 4 » بجوى « 5 » * درين سَر ببين ولى « 6 » سِر مگوى « 7 » كه يعنى نهان بين به رخسار « 8 » دوست * چه گر همچو روزَست ديدار دوست به عالم چو آدم درآمد خراب * ز حوا دلى داشت همچون كباب تو آدم چو نى دان و زارىِ نى « 9 » * چو اسرار حواست اى خورده مى « 10 » كه حوا چو حورَست و آدم قصور * كه در قصر بىحور نبود حضور 3550 درين قصر ويران كه زندان ماست * يكى حور دايم به مهمان ماست گهى رخ نمايد حمايت كند * گهى پرده دوزد شكايت كند « 11 » گهى در كنايت روايت كند * گهى خوش درآيد حكايت كند « 12 » گهى بهر صورت كفايت كند * گهى دُر فشاند عنايت كند « 13 »
هامش
( 1 ) . م ، س : روان . ( 2 ) . س : بود . ( 3 ) . س : پاسبانى . ( 4 ) . ج : درين سر . ( 5 ) . م ، ن ، س : بجو . ( 6 ) . ل ، ن ، س : ببين و ولى . ( 7 ) . م ، س : مگو . ( 8 ) . ل ، ن ، ج ، س : بين تو رخسار . ( 9 ) . س : زارى چو نى . ( 10 ) . م ، مصراع دوم :[ چو اسرار حواى گم‌كرده پى ] .( 11 ) . س ، مصراع دوم :[ گهى خوش درآيد حكايت كند ] .( 12 ) . س ، مصراع دوم :[ گهى درفشاند عنايت كند ] .( 13 ) . س ، مصراع دوم :[ گهى پرده دوزد شكايت كند ] .