تو خونخواره « 1 » بودى بسى چون جنين * چو مهپاره گشتى چرايى غمين
بسى تاب ديدى درين « 2 » رهگذر * كه باشد « 3 » ببينى تو آثار در « 4 »
چو قدت بگويم « 5 » حديث بلند * كه هستم حريف كمان و كمند
چه گر در كمند دو زلفت فتاد * دلم كو خلاص از كمندت « 6 » مباد
و ليكن ندارم ازين بند باك * كه دارم چو آتش دلى سوزناك « 7 »
3505 دل آتشينم ز مهر تو سوخت * به قد تو خيّاطم اين جامه « 8 » دوخت
تو چون شمع خود را بر آتش زدى * در آن آتشِ دل دمى خوش زدى « 9 »
نگر تا نگردى كنون هوشيار * خليلانه مگذار دست از شرار
كه اين دم خليلى خليلى خليل * مهِل تا درآيد برت جبرئيل
كه گر عقلت « 10 » اين دم شود راهزن * زناكار باشى بر مرد و زن
3510 تو آگاه دل باش و در نار باش * خدا را درين حال بيدار « 11 » باش
كه اين دم صراط تو گشته عيان * مجنب و مجوى « 12 » و مباش و ممان
كه جز يار دلجو درين خانه نيست * درين خانه اخبار و افسانه نيست
تو چون بنده بودى كنون شه شدى * ز اسرار مردان چو آگه شدى
به نو زنده گشتى به روح اياز * كنون دل نگهدار و جان در مباز
3515 كه اقبال اعمال سير « 13 » و سلوك * ملايك نمايند بهر ملوك
نهال تو بُد تشنه در ملك خاك « 14 » * به اقبال مالك شدى آبناك
هامش
( 1 ) . ل : چو خونخواره .
( 2 ) . م : تاب بردى بريين .
( 3 ) . ل : چه باشد .
( 4 ) . م ، مصراع دوم :[ كه تا باز شد بر تو اين باب و در ] .( 5 ) . س : بگويى .
( 6 ) . س : خلاص از دو زلفت .
( 7 ) . س : دردناك .
( 8 ) . س : خياط من جامه .
( 9 ) . م : بيت :چو شمع ار چه خود را به آتش زدى * درين سوز ليكن دمى خوش زدى( 10 ) . س : غفلت .
( 11 ) . س : حال در نار .
( 12 ) . س : محبت مجوى .
( 13 ) . اصل : سير ؛ ج : اعمال و سير .
( 14 ) . ج ، س : تشنه بر روى خاك .