بيا طالب روز رخ برفروز * چو صبح سعادت خيالت بسوز « 1 »
3330 درآ در « 2 » سرير بلندان روز * نگهدار وقت و نشين بر كنوز « 3 »
تو « 4 » صاحب زمانى زماندار باش * ز صاحب زمانى تو غايب « 5 » مباش
زمانه ندارد قرار اى حَسن * به يكدم بگردد زمين و زمن
پس آنگه چه حاصل كه باشى « 6 » حزين * كنون باادب باش و مسكين نشين
تو خواهى كه باشى هميشه بلند * در نصح دانا به خود درمبند
3335 تو چون مرغ عرشى مپَر بر زمين « 7 » * كه گربه سگانند اندر كمين « 8 »
تو دانا مپندار خويش « 9 » اى حبيب « 10 » * كه حكمت نداند به غير از طبيب « 11 »
تو دانا كسى دان كه باشد امين * كه دانا ننازد به روى زمين
تو دانا كسى دان كه نبود دو دل * كه يكرنگ « 12 » هرگز نگردد خجل
تو خواهى كه هرگز نيابى گزند * پسند دل خود به مردم پسند
3340 مشو غرّه اى دل ز تلوين بترس * تو از شاه شاهان فراگير درس
چنين گفت آن شاه يزدانپرست * كه در فكرت خود مشو گيج و مست
چه گر من بدانم ضمير همه « 13 » * كه هستم امير و خبير همه « 14 »
همه فكر بكر از من آيد به گفت * دررهاى معنى چو من كس نسفت
و ليكن به هر شام بهر صباح * كنم ضبط عالم چو عقد نكاح « 15 »
بگردد خيالم « 16 » دگرگون شود * به يك لحظه ليلى چو مجنون شود
هامش
درد و نياز طالب ( س : طالب ) است كه در حالت اضطرار ( س : اضطراب ) او به شكل معين به چشم او نموده مىشود و او را راه مىنمايد ( ج : را مىنمايد ) . ( ن : در دنباله : و صلى اللّه على حبيبه محمد و آله ) ( س : در دنباله : و صلى اللّه على محمد و آله ) .
( 1 ) . س ، مصراع دوم :[ نگهدار وقت و نشين بر كنوز ] .( 2 ) . م : در .
( 3 ) . س ، مصراع دوم :[ چو گنج سعادت خيالت بسوز ] .( 4 ) . م : چو .
( 5 ) . س : غايب .
( 6 ) . ج ، س : گردى .
( 7 ) . س : سرير زمين .
( 8 ) . م ، مصراع دوم :[ كه بس گربگانند اندر كمين ] .( 9 ) . ن : خود .
( 10 ) . م ، مصراع اول :[ تو خود را بدانا مدان اى حبيب ] ؛س : خود اى حزين .
( 11 ) . س ، مصراع دوم :[ كه دانا ننازد به روى زمين ] .( 12 ) . س : يك ريگ .
( 14 و 13 ) . اصل . همه .
( 15 ) . م : عالم ز روى فلاح ؛ ج ، س : عقد و نكاح .
( 16 ) . م : پس آنگه خيالم .