كه اين خار و خوارى « 1 » گل آرد به بار * به سختى بساز و مشو شرمسار
من اين تلخ و شيرين چشيدم « 2 » بسى * و ليكن درين ره نديدم كسى
كه اين راه پيش تو دورَست سخت « 3 » * كه بندور بختى و رنجور رخت
نگويم بيفكن تو اين ملك و مال * تو اوسط نگهدار در قال و حال « 4 »
مقام بلندان « 5 » نه كاريست خرد « 6 » * به تقوى توانى تو اين ره سپرد « 7 »
3370 تو گر خو به تقوى كنى اى فلان * شوى خضر و الياس در هر زمان
جمالى تو از خضر و آب حيات * در اين فصل بنويس چون نور ذات
چو در نار تقوى شدى « 8 » سوخته * به نزد بصيرى نظر دوخته
در آن نار سوزندهء جانگداز * كه اين سِر نديدَست « 9 » غير از اياز
در آن آتش اى دل مشو ناصَبور * كه بىصبر هرگز نبيند « 10 » حضور
3375 هر آنكس كه چشم از دو عالم بدوخت * ز اسرار « 11 » مخفى چراغى فروخت
به هر باغ و دشتى « 12 » كه آن جانگداز * ابا جان جانان درآيد به راز « 13 »
ز تكرار « 14 » انفاس آن نور پاك « 15 » * دهد صورتى خوب بىآب و خاك « 16 »
به مضطر نمايد رخ آن نور ذات * كه تا گُم نگردد ره التفات
در آن دم كه گردد دعا مستجاب * دعا خضر وقتَست اى جان باب
3380 گر الياس و گر خضر و گر نور غيب * همه نور تقواست بىشك و ريب
ز بهر مسافر بگويم مثال * كه و صلى بيابى تو در « 17 » انفصال
هامش
( 1 ) . س : خوار و خوارى .
( 2 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : كشيدم .
( 3 ) . م ، ل ، ن ، ج : دورست و سخت .
( 4 ) . ل : در حال و قال ؛ ن : در وقت و حال ؛ س : در قال حال .
( 5 ) . م : كه راه بلندان .
( 6 ) . ل ، س : خورد .
( 7 ) . ج ، س : تو اين گوى برد .
( 8 ) . س : شده .
( 9 ) . م : نديدست اين نور .
( 10 ) . م : نبينى .
( 11 ) . م : ز انوار .
( 12 ) . م : باغ و صحرا .
( 13 ) . اصل : به راز ( براز ) .
( 14 ) . م : ز آثار .
( 15 ) . ن : نور ناك .
( 16 ) . س ، مصراع دوم : [ دهد صورت ( جاى خالى ) ] .
( 17 ) . م : بيابى درين .