تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
كه اين خار و خوارى « 1 » گل آرد به بار * به سختى بساز و مشو شرمسار من اين تلخ و شيرين چشيدم « 2 » بسى * و ليكن درين ره نديدم كسى كه اين راه پيش تو دورَست سخت « 3 » * كه بندور بختى و رنجور رخت نگويم بيفكن تو اين ملك و مال * تو اوسط نگهدار در قال و حال « 4 » مقام بلندان « 5 » نه كاريست خرد « 6 » * به تقوى توانى تو اين ره سپرد « 7 » 3370 تو گر خو به تقوى كنى اى فلان * شوى خضر و الياس در هر زمان جمالى تو از خضر و آب حيات * در اين فصل بنويس چون نور ذات چو در نار تقوى شدى « 8 » سوخته * به نزد بصيرى نظر دوخته در آن نار سوزندهء جان‌گداز * كه اين سِر نديدَست « 9 » غير از اياز در آن آتش اى دل مشو ناصَبور * كه بىصبر هرگز نبيند « 10 » حضور 3375 هر آن‌كس كه چشم از دو عالم بدوخت * ز اسرار « 11 » مخفى چراغى فروخت به هر باغ و دشتى « 12 » كه آن جانگداز * ابا جان جانان درآيد به راز « 13 » ز تكرار « 14 » انفاس آن نور پاك « 15 » * دهد صورتى خوب بىآب و خاك « 16 » به مضطر نمايد رخ آن نور ذات * كه تا گُم نگردد ره التفات در آن دم كه گردد دعا مستجاب * دعا خضر وقتَست اى جان باب 3380 گر الياس و گر خضر و گر نور غيب * همه نور تقواست بىشك و ريب ز بهر مسافر بگويم مثال * كه و صلى بيابى تو در « 17 » انفصال
هامش
( 1 ) . س : خوار و خوارى . ( 2 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : كشيدم . ( 3 ) . م ، ل ، ن ، ج : دورست و سخت . ( 4 ) . ل : در حال و قال ؛ ن : در وقت و حال ؛ س : در قال حال . ( 5 ) . م : كه راه بلندان . ( 6 ) . ل ، س : خورد . ( 7 ) . ج ، س : تو اين گوى برد . ( 8 ) . س : شده . ( 9 ) . م : نديدست اين نور . ( 10 ) . م : نبينى . ( 11 ) . م : ز انوار . ( 12 ) . م : باغ و صحرا . ( 13 ) . اصل : به راز ( براز ) . ( 14 ) . م : ز آثار . ( 15 ) . ن : نور ناك . ( 16 ) . س ، مصراع دوم : [ دهد صورت ( جاى خالى ) ] . ( 17 ) . م : بيابى درين .