حكايت
يكى مرددارنده در ره به خفت * تن خود چو گَنجى به كُنجى نهفت
قماش و زر و استر و خيل و يار « 1 » * برفتند و او ماند بىاختيار
3385 چو برخاست « 2 » از خواب جامه دريد * كه شب بود تاريك و ره ناپديد
بزد آه و از آهش آمد پديد * يكى مرد خندان چو شمعى رسيد
چو مرشد درين ره درآرد قدم « 3 » * ز بهر نمودار هر بيشوكم
دليلش شد آن صُورت بىمثال * در آن انفصالَست اين اتّصال
خضر زادهء آه و در دَست و سوز * گرين نور خواهى ز عشقش بسوز
3390 من اين خضر در ره بسى ديدهام * ازآنرو كه تقوى برش چيدهام
تو گر مرد عشقى و جوياى يار * چو يارَت درآيد تو رو بر كنار
در آن ساعت اى دوست چون خاك باش * در آن شادمانى تو « 4 » غمناك باش
كه تا خضر و الياس و مُلك و ملك * حيات از تو جويند همچون سمك
جمالى بسى تاخت در چپّ و راست * كه بيدار سازد يكى « 5 » برنخاست
3395 همه دل نهاده در آزار « 6 » خويش * بريده ز يار و گرفتار خويش
چو احوال اينَست گشتم خموش * به ميخانه آيم درآيم به جوش
گر آن ساقىِ مست صد دل دگر * نيايد به قصدم دلم « 7 » بىخبر
به كنجى نشينم نيايم به بام * نپرسم حديث و نگويم كلام
به خود در بسوزم بسازم تمام * زبان درنيارم درود و سلام
3400 تم القسم الثانى من الكتاب شرح الكنوز و الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على خير خلقه محمّد و آله و صحبه اجمعين و سلم تسليما كثيرا دائما . « 8 »
هامش
( 1 ) . م : اشتر و خيل و بار .
( 2 ) . ل ، ج ، س : چو برجست .
( 3 ) . م ، ج ، مصراع اول :[ چو مرشد كه در ره آرد قدم ] .( 4 ) . م : چو .
( 5 ) . م : كسى .
( 6 ) . س : به آزار .
( 7 ) . س : به قصد دلم .
( 8 ) . م ، كلا : [ اختتم و تم و الحمد للّه رب العالمين حمد الشاكرين و صلاة و السلام على نبيه محمد و آله اجمعين اطيبين الطاهرين . ] ؛ ل ، كلا : [ تم الكتاب بعون اللّه الملك الوهاب و الحمد للّه رب العالمين و الصلاة و السلام على خير خلقه محمد و آله و سلّم . ] .