كه آن شه بصيرَست چون نور دل * چه گر هست مشغول اين آب و گل
كه از بهر دل ساخت حق آب و گل * تو در گل نگهدار زنهار دل
كه در خاك و در باد و در آب و نار * يكى گنج مخفيست اى شهسوار
تو اين خاك از بهر گنج روان « 1 » * چو خاكش نگهدار نى همچو جان
3300 برِ پير داناى سرّ و نهان * چه حاجت به تكرار حرف و بيان
كه دانا ندارد نظر جز به دل * كه گلخواره باشد نزار و خجل
ندارم « 2 » درين سفر جز مدح شاه * حبيب الهست ازين سِر گواه
كه از عشق آن مه چو شمع طراز * حقيقت درآمد به حرف مجاز
تو از چشم صورت مبين « 3 » اين كتاب * كه مخمور داند چه باشد شراب
3305 تو صورت بيفكن به معنى نگر * كه غايب ز معنيست اهل صُور
بدان شمع خودسوز گيتىفروز * كه پروانه گشته ازُو همچو روز
بدان نور مخمور « 4 » « 5 » عالمنواز * كزان نور احمد شده سرفراز
بدان آفتابى كه هست او قديم * كه حيدر ازُو گشت بىخوف و بيم
بدان نجم روشن كه زهره لقاست * كه مِرآت شاه است و عين رضاست
3310 بدان حسن « 6 » صافى كه گشته حَسن * كه شادَست از آن خُلق باغ و چمن « 7 »
به خون حسين قتيل شهيد * كه جز عشق نبود دليل سعيد
درين سفر جز ذكر مَردان مجوى « 8 » * خدا را ز مردان تو سامان مجوى « 9 »
كه مردان نجويند جز عشق و درد * تو بىدرد نزديك ايشان مگرد
ازين درد جانم سراسر بسوخت * به درد اين دو چشمم « 10 » ز عالم بدوخت
3315 ورق پاره سازم قلم بشكنم * بهيكباره پرده به هم بَردرم
هامش
( 1 ) . ج : نهان ؛ م ، مصراع اول :[ تو اين خاكدان بهر گنج روان ] .( 2 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : نگفتم .
( 3 ) . م : به چشم صور بين مبين .
( 4 ) . م : به آن نور مستور .
( 5 ) . اصل : عالم .
( 6 ) . ن : خلق .
( 7 ) . م : بيت :به آن پيكر صاف كوشد حسن * كه شد تازه از خلق او هر چمن( 8 ) . م ، ن ، ج ، س : مجو .
( 9 ) . م ، مصراع دوم :[ ز مردان خدا را كه سامان مجو ] .( 10 ) . م : همين درد چشمم .