تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
كه آن شه بصيرَست چون نور دل * چه گر هست مشغول اين آب و گل كه از بهر دل ساخت حق آب و گل * تو در گل نگهدار زنهار دل كه در خاك و در باد و در آب و نار * يكى گنج مخفيست اى شهسوار تو اين خاك از بهر گنج روان « 1 » * چو خاكش نگهدار نى همچو جان 3300 برِ پير داناى سرّ و نهان * چه حاجت به تكرار حرف و بيان كه دانا ندارد نظر جز به دل * كه گل‌خواره باشد نزار و خجل ندارم « 2 » درين سفر جز مدح شاه * حبيب الهست ازين سِر گواه كه از عشق آن مه چو شمع طراز * حقيقت درآمد به حرف مجاز تو از چشم صورت مبين « 3 » اين كتاب * كه مخمور داند چه باشد شراب 3305 تو صورت بيفكن به معنى نگر * كه غايب ز معنيست اهل صُور بدان شمع خودسوز گيتىفروز * كه پروانه گشته ازُو همچو روز بدان نور مخمور « 4 » « 5 » عالم‌نواز * كزان نور احمد شده سرفراز بدان آفتابى كه هست او قديم * كه حيدر ازُو گشت بىخوف و بيم بدان نجم روشن كه زهره لقاست * كه مِرآت شاه است و عين رضاست 3310 بدان حسن « 6 » صافى كه گشته حَسن * كه شادَست از آن خُلق باغ و چمن « 7 » به خون حسين قتيل شهيد * كه جز عشق نبود دليل سعيد درين سفر جز ذكر مَردان مجوى « 8 » * خدا را ز مردان تو سامان مجوى « 9 » كه مردان نجويند جز عشق و درد * تو بىدرد نزديك ايشان مگرد ازين درد جانم سراسر بسوخت * به درد اين دو چشمم « 10 » ز عالم بدوخت 3315 ورق پاره سازم قلم بشكنم * به‌يك‌باره پرده به هم بَردرم
هامش
( 1 ) . ج : نهان ؛ م ، مصراع اول :[ تو اين خاكدان بهر گنج روان ] .( 2 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : نگفتم . ( 3 ) . م : به چشم صور بين مبين . ( 4 ) . م : به آن نور مستور . ( 5 ) . اصل : عالم . ( 6 ) . ن : خلق . ( 7 ) . م : بيت :به آن پيكر صاف كوشد حسن * كه شد تازه از خلق او هر چمن( 8 ) . م ، ن ، ج ، س : مجو . ( 9 ) . م ، مصراع دوم :[ ز مردان خدا را كه سامان مجو ] .( 10 ) . م : همين درد چشمم .
شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 289 | پير جمال الدين محمد اردستانى / اميد سرورى