كه آيينه صافى بود در نمد * همان به كه بيند نمد چشم بد
تو گر مرد راهى مگو نور پاك * شود محو و ناچيز و محجوب خاك
شود خاك ازين نور چون شمع دل * شود زنده زين نور بس آبوگِل
شود نور ازين خاك هم روسياه * كه استا نبيند بميرد به راه
بسا « 1 » آب صافى كه در گل بماند * كه درباخت جان را و بيدل بماند
3245 تو بىپير زنهار يكدم مباش * چو با يار باشى چه باك « 2 » از بلاش
بلا پيش دانا بود شهد و قند * بلاخواره دايم كند ريشخند
به ارباب ريش و به اصحاب كيش * كه با « 3 » ريش و كيشند مست حشيش
كه از ريش و طرّه شوند آشكار * به تكرار كيشند « 4 » و محجوب « 5 » يار
بلا پردهاى دان به رخسار « 6 » يار * گر آن پرده نبود كه يابد قرار ؟
3250 حسين از براى بلا زاده بود * كه تن در قضا و بلا داده [ بود ] « 7 »
خدايا ملامت به عاشق گذار * كه عاشق بصيرَست در « 8 » سرّ كار
به جز مرد عاشق كه دارد حضور ؟ * به جز چشم عاشق كه ديدَست نور ؟
از آن يافت عاشق به دل زندگى * كه آزاد گشت از ره بندگى
تو با عشق باش و مجو ملك و مال * به جز عشق باقى پذيرد زوال
3255 بدان ملك چبود بدان چيست مال * اگر مرد عشقى و جوياى حال
تو مر جسم معشوق را ملك دان * وصالش چو مالَست اى سادهجان
درين صورت نغز مغزى طَلب * در آن مغز اسرار نغزى طَلب
كه از بهر نفعَست اين ملك و مال * بود مال بىنفع عين « 9 » و بال
خنك مال صالح خوشا ملك خوب * كه شادند از ان دايم اهل قلوب
3260 تو در سرّ قرآن و در سرّ مال * معانى به چنگ آر بىقيلوقال « 10 »
هامش
( 1 ) . م ، ن ، س : بسى .
( 2 ) . ل ، ن ، ج ، س : چه غم .
( 3 ) . ل : كه از .
( 4 ) . ل : ريشند .
( 5 ) . س : محسوب .
( 6 ) . اصل : رخسار .
( 7 ) . اصل : دادهاند .
( 8 ) . ل : بر .
( 9 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : بينفع يكسر .
( 10 ) . م : نى .