تو در حرف « 1 » و صورت چو گشتى بصير * خبير درون شو به نَزد امير
كه عين اميرَست درياى عِلم * تو از علم آن شه فراگير حِلم
چو هرگز نديدى نظر در نظر * نباشد عجَب گر ندارى خبر
كه در پيش رويت چهها مىرود * كه بود آنكه آمد كجا « 2 » مىرود
3265 تو گر ره نبردى به سرّ پدر « 3 » * نظر كن به تلوين و سير « 4 » پسر « 5 »
كه چون از تو بگريخت از ذوق حال * نهان شد در انبان آن پير زال « 6 »
در آن خانهء تنگ آن « 7 » آب صاف * سفرها همىكرد مشنو گزاف
در آن خانه مىخورد خون همچو شير * نبود او به پستان و بستان « 8 » خبير « 9 »
جو نه مه برآمد چو مَهپارهاى * برآمد درآمد « 10 » به گَهوارهاى « 11 »
3270 دمى بود گريان و خندان دمى * كه مىديد در هر دمى عالمى
تو خواهى تمامىِ اين سير يار * ببينى بدانى تو اى بىقرار
ز قرآن طلب كن كه من بيدلم * چه بيدل كه بىجان و بىمنزلم
مكان امانت نديدم « 12 » هنوز * كه جز خاك نبود مكان « 13 » كنوز
به هر مرزوبومى كه كردم گذار * نجستم به جز يار اى شهريار
3275 چه گويم كه يارم ندارد قرار * به جز در درون دل بىقرار
به اهل قرار آن نگار سوار « 14 » * نگيرد كنار و چه جويد كنار « 15 »
درآيد به ميدان نمايد جمال * كه باشد بيابد « 16 » يكى اهل حال
نيابد « 17 » در اهل جهان درد و سوز * نهان گردد از خلق همچون كنوز
هامش
( 1 ) . ل : ابا حرف ؛ س : تو با حرف .
( 2 ) . اصل : كجا .
( 3 ) . س : سير نظير .
( 4 ) . اصل : سير .
( 5 ) . س : سير بصير .
( 6 ) . م ، مصراع دوم :[ نهان گشت در بطن آن پير زال ] .( 7 ) . م : خانهء تيره آن ؛ ل ، ج ، س : تنگ و آن .
( 8 ) . م : ز بستان و بستان ؛ س : بستان پستان .
( 9 ) . س : اجير .
( 10 ) . ج ، س : برآمد .
( 11 ) . اصل : گهوارهاى ( گهوارهء ) .
( 12 ) . س : نديده .
( 13 ) . م ، ن : مقام .
( 14 ) . اصل : سوار .
( 15 ) . م : مصراعها در « م » جابهجا آمده است .
( 16 ) . س : بيايد .
( 17 ) . م ، ج ، س : نبيند .