بيا دل زمانى بسوز و بساز * مكن خو به بازى و نقش مجاز
بيا دل زمانى مجو سَرورى * گر از جنس اولاد پيغمبرى
بيا دل زمانى كه بر ياد دوست * در آتش رويم و بسوزيم پوست
چه گر دوست با تُست اى محو مست * بكوش و نگهدار عهد الَست
چو شير و چو آب و چو نور و چو نار * فرورفته « 1 » درهم ببين سير « 2 » يار « 3 »
3225 مدر پرده بر سَر بهل اى علا * ادا كن حديث شه كربلا
بگو تا چرا شد در آن بوم و دشت * كه تخم ملامت « 4 » در آن دشت كشت
چه گويم كه آن شاه حيران مست * چرا زود آن جام زرّين شكست
غرض آنكه سيماى دنيا نداشت * به دنيا به جز ميل زيبا « 5 » نداشت
يقين ميل هستى و جاهش نبود * به كوفه ازآنروى راهش نبود
3230 دعاى نبى گشته بُد مستجاب * سؤال ترا گفتم اى دل جواب
گرت چشم معنى گشايد حبيب * شوى در همه باب خاك اديب
به جز درد و محنت نجويى دگر * كه در جام زهرَست كان شكر
به اولاد احمد نگر اى فقير * بپرس از بليّات دور امير
چه « 6 » فتنه عيان شد در آن « 7 » دار و گير * كه « 8 » از نور احمد عيان شد امير
3235 از آن فتنه رو كرد در « 9 » كربلا * كه قسم حسين است جام بلا
حسين از حسن برد « 10 » ميدان فقر * چه گر هر دو زادند از جان فقر
حسن فقر احمد به دل داشتى * به دنيا نظر نيز بگماشتى
و ليكن حسين بلاجوى زار * همىبود دايم نگهدار يار
به دنيا نكرد او قرار و درنگ * كه بارى نگيرد چو آيينه زنگ
هامش
آن حضرت شد و صلى اللّه عليه و آله و سلم ؛ ج : آن حضرت شد و صلى اللّه على الامى العربى محمد و آله و صحبه .
( 1 ) . اصل : رفته .
( 2 ) . اصل : سير .
( 3 ) . ل ، ن ، ج ، س ، مصراع دوم : [ بهم در سرشتم ( س : سرشتيم ) من اين سرّ ( ج : سير ) يار ] .
( 4 ) . م : بليت .
( 5 ) . ل : دنيا .
( 6 ) . ج ، س : چو .
( 7 ) . ل : درين .
( 8 ) . چو .
( 9 ) . م : بر .
( 10 ) . س : حسين حسن مرد .