چه سِرها شد از پرتوش آشكار * كه با شمع در شب توان ديد يار
تو در پيش صَرصَر نهى شمع دل * ندانى بمانى بدينسان « 1 » خجل « 2 »
3170 اگر شمع صورت بميرد چه باك * نگهدار زنهار آن نور پاك
تو نور محبّت نگهدار و بس * نشد نامراد از در دوست كس
چو از دوست دارى جمالى نشان * نشان ده نشان ده به دُردىكشان « 3 »
اشارت به معنى الدنيا « 4 » سجن المؤمن و جنّة الكافر « 5 »
ايا سالك ره زمانى بساز * مشو نااميد و غنيمت مباز
3175 تو در عرصهء عشق جز خون مبين * به جز درد و محنت تو « 6 » ميمون مبين
به ناز اندرين ره نيابى گذر * درين بحر غرّان مرو « 7 » جز به سَر
چو شمع ار به روى تو خندد نگار * به جانت زند بعد از آن صد شرار
بساز اندر آتش كه گردى خليل * اگر رو نيارى بر جبرئيل
گرت صبر باشد به رنج اى غريب * در آخر درآيد به پيشت طبيب
3180 ز بهر علاج درون و برون * برون تو سازد عليم « 8 » درون
تو يك چند با درد و محنت بساز * چو ميدان عشقَست مركب متاز
به ارباب دنيا مشو همنشين * به يك دل نگنجد به هم « 9 » كفر و دين
كه دنيا جَحيمست بر اهل دل * چُو خلد نعيمَست پيش مضل « 10 »
به دوزخ ازآنرو شود كبز و زفت « 11 » * كه چشمش به جز سوى صورت نَرفت
3185 از آن اهل دنيا بود در حضور * كه جمع آورد برگ و ساز غرور « 12 »
هامش
( 1 ) . س : در اينسان .
( 2 ) . م ، مصراع دوم :[ ندانى بمانى در آخر خجل ] .( 3 ) . اصل : به دردى ( بدردى ) .
( 4 ) . م : به معنى حديث الدنيا .
( 5 ) . ر . ك : امثال و حكم ، ج 1 ، ص 246 ؛ احاديث و قصص مثنوى ، ص 48 .
( 6 ) . ن ، ج ، س : بجز محنت و درد ؛ م : بجز محنت عشق .
( 7 ) . م : بحر پرخون .
( 8 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : بصير .
( 9 ) . م ، ن ، ج ، س : دل نباشد بهم ؛ ل : دل نبينى بهم .
( 10 ) . س : مقل .
( 11 ) . ن ، ج : رفت .
( 12 ) . ل ، ج ، س : ساز و برگ .