نتانست بر تخت گيرد قرار « 1 » * كه بنياد ملكش نَبُد استوار « 2 »
3065 شد از جهل و تعجيل ملكش به باد * به عقل و تأنّى « 3 » برآيد مراد
چو سلطان ابو الفتح آهسته راند * خدايش به تخت خلافت نشاند « 4 »
كنون شاه عَهدَست « 5 » و سلطان وقت « 6 » * قوىراى و پردل ز امداد بخت « 7 »
ابا شاه عالم چو بردى تو گوى * بهل اندكاندك ره رنگ و بوى « 8 »
سليمان كه از جمله اين گو ببرد « 9 » * ببين تا ز ميدان به آخر چه برد « 10 »
3070 بدين دشت و كشور مكن اعتماد * چو ره پيش دارى بكن « 11 » فكر زاد
در آفاق كس صُبح بىشام ديد ؟ * خنك آنكه در روز اين ره بريد
رسول خدا گفت با خاص و عام * مسازيد جاى زراعت مقام
زراعت كنيد اندرين دشتگاه « 12 » * مقام بنا نيست اين شاهراه
گذرگاه خلق است اين خاكدان * طلبكارش اى دل كم از خاك دان
3075 دلى را به دست آور اى مايهدار * كه بىمايه داند كه سختَست كار
چو عقلت خدا داد و ادراك و بخت * منه دل به اسباب و املاك و رخت
نگويم بينداز اين امر حق * ز شاهان ببر ليك « 13 » گوى سبق
چو سايهء الهى و داراى خلق * عطا و غضب كن ابر قدر حلق « 14 »
جهان چون به حكم تو كردَست دوست * تو بردار ازُو مغز و بگذار پوست
هامش
( 1 ) . ل ، ن ، س ، ك ، مصراع اول : [ بهر مرزوبومى ( ل ، س : گرفتى ؛ ن : بگيرد ؛ ك : نگيرد ) قرار ]
( 2 ) . ل ، س ، مصراع دوم :[ بكردى همه كار ملك استوار ] ؛ن ، مصراع دوم :[ شود كار ملك باز از او استوار ] .( 3 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : تامّل .
( 4 ) . ن ، س ، ك : بيتسليمان دانا آهسته راند * خدا باز بر تخت و بختش نشاندو بعد از اين بيت « ن » و « س » دارند : [ خطاب به جانب پادشاه وقت ] ؛ ك دارد : [ در نصيحت سلطان وقت ] .
( 5 ) . ل : وقت است .
( 6 ) . ل : تخت .
( 7 ) . ن ، س ، ك . بهجاى اين بيت دارند :الا اى كه ملك سليمان تو راست * به گوش رضا بشنو اين نصح راست( 8 ) . ن ، س ، ك . بيت :چو از جمله شاهان ربودى تو گوى * بهل اندكاندك ره رنگ و بوى( 9 ) . ج ، س ، ك : اين گوى برد .
( 10 ) . ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ ازين باغ بىدر ببين بوى برد ] .( 11 ) . ج : مكن .
( 12 ) . ك : دستگاه .
( 13 ) . ك : نيك .
( 14 ) . ك : جاى خلق .