درآمد به شيراز بىانتظار « 1 » * كه گيرد به تخت سليمان قرار
كه ناگاه تقدير در بزم دهر * به جانش « 2 » فروريخت خوناب قهر « 3 »
گريزان شد از مرزوبوم عراق * كه در دل همىكاشت تخم نفاق « 4 »
چو آسان به تخت سليمان رسيد * فروغ از سُليمان و سلمان نديد « 5 »
در آن « 6 » دشت و كشور كه روح جهانست * نظرگاه پاكان و جاى مهانست
3055 نبودش قرارى « 7 » كه گيرد سكون * به صد درد و غم شد از آنجا برون « 8 »
ازيرا كه اقبال شاه جهان * دو اسپه « 9 » بد اندر پى او دوان « 10 »
نهال خلافت به بختبلند « 11 » * ز تأييد يزدان چو سايه « 12 » فكند
برافراشت نصرت لِواى ظفر * قضا ياور « 13 » آمد نگهبان قدَر
به فرمان ايزد ابو الفَتح خان * كه سلطان جانَست و شاه جهان « 14 »
3060 برآمد چو خورشيد تابنده نور * كه عالم بگيرد به نور سُرور
به ترتيب « 15 » و آيين شاهنشهى * ز حال جهان يافتى آگهى « 16 »
چو شد فاش آوازهء اين خبر * گرفت اين بشارت جهان سربهسر
چو خرگاه شاهى بزد در عراق « 17 » * به خود خواند بابر كه هذا فراق « 18 »
هامش
( 1 ) . ن ، ج ، س ، ك ، مصراع اول :[ همىخواست آن مفسد نابكار ] .( 2 ) . ن : به جامش .
( 3 ) . س ، ك : زهر .
( 4 ) . م ، مصراع دوم :[ چو در سر دل داشت بيخ نفاق ] .( 5 ) . ن ، ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ فروغى از ان تخت و شوكت نديد ] .( 6 ) . ل : اين .
( 7 ) . م : مجالى .
( 8 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك ، مصراع دوم : [ به صد گونه حسرت از ان ( ل : ازو ) شد برون ] ؛ م ، مصراع دوم :[ از آنجا به صد درد و غم شد برون ] .( 9 ) . اصل : اسپه .
( 10 ) . م ، ل : روان ؛ ن ، ج ، س ، ك : بيتكه بخت ( س ، ك : تخت ) سليمان و اقبال او * دواسبه همه تاخت دنبال او( 11 ) . س : بتخت .
( 12 ) . اصل : سايه .
( 13 ) . س : مادر .
( 14 ) . ن ، ج ، س ، ك ، بيت :به فرمان يزدان سليمان راد * به تخت شهى باز شد بهر داد( 15 ) . م : به تمكين .
( 16 ) . ن ، ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ بيابد ز حال جهان آگهى ] .( 17 ) . م ، مصراع اول :[ سراپرده ناگه بزد در عراق ] .( 18 ) . ن ، ج ، س ، ك ، بيت :[ چو بر تخت رفت آن شه بىنفاق * ستنبه ( ك : به ملك و . س : ( جاى خالى ) به خود خواند هذا فراق ]. ( ر . ك : كهف / 78 ) .