به تو مىنمايد مقامات تو * كه او خود عليمَست بر ذات تو
تو خود را به شاهان برابر مكن * نه شاهى تو « 1 » آهنگ خيبر مكن
به درگاه پاكان « 2 » غمناك رو * گرت بار بدهند چو خاشاك شو « 3 »
كه بىاين نيابى تو راه صواب « 4 » * سؤال ترا بس بود اين جواب
ز بهر طلبكار و جوياى راه * مثالى بگويم من از سير شاه
3040 تمثّل نباشد كجا ره برى * كه فرضَست راهى بر شه برى
فسانه اگرچه « 5 » ملال آورد * چو در وصف حالَست « 6 » حال آورد
جمالى ز شيراز و شيرازيان * همان روح « 7 » يابد كه از تازيان
كه شيراز دارد نشان حجاز * حقيقت شنو اين سخن نى مجاز
من از ترك و تازى « 8 » مثال آورم * كه باشد كه حالى به قال آورم
حكايت آمدن ابو الفتح « 9 » خان پيربوداق به عراق و گريختن بابر به سوى خراسان . « 10 »
چو شاهى دو روزى به بابر رسيد « 11 » * گل شادى از باغ گيتى بچيد
كه تعجيل كرد از پى ملك و مال * كه پنداشت ارثيست « 12 » جاه و جلال
تو از مال ميراث مطلب ثبات * كه ميراثجو خود ندارد ثبات
چو طفلان كه سالار ميدان شوند * به بازى طلبكار پستان « 13 » شوند
هامش
( 1 ) . م : چو شه نيستى .
( 2 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : شاهان .
( 3 ) . ن ، ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ اگر بار بدهند چون خاك شو ]( س ، ك : رو ) و م ، مصراع دوم :[ ورت بار بدهند چن خاشاك شو ] .( 4 ) . م ، مصراع اول :[ جزين نيست راهى به كوى صواب ] .( 5 ) . ج ، س ، ك : اگرچه فسانه .
( 6 ) . م : چو در شرح حالست .
( 7 ) . اصل : روح .
( 8 ) . ن ، ج ، س ، ك : ز ديو سليمان .
( 9 ) . ل : شيخ ابو الفتح .
( 10 ) . م ( كلا ) : [ حكايت رسيدن ابو الفتح پيربوداق به جانب عراق و گريختن بابر سلطان به خراسان ] ؛ ن ، ج ، س ، ك ، ( كلا ) : [ حكايت تحمل سليمان و تعجيل ديو و معنى العجله من الشيطان و التأنى من الرحمن ] .
( 11 ) . ج ، س ، ك ، مصراع اول : [ چو ( ج : صخر ) صنجر ( ك : سنجر ) ز خارى به ( ج : ستنبه ) ( ك : بتخت و به ) شاهى رسيد ] .
( 12 ) . م : گمان بر ارثيست ؛ ل : كه پنداشت ز تثبيت ؛ ن ، ج ، س ، ك : كه پنداشت مفتست .
( 13 ) . ج : بستان .