سر از نصح دانا مپيچ و مرنج * كه در نصح پير است « 1 » اين تخت « 2 » و گنج
تو در رَقٍّ مَنْشُورٍ بنگر عيان * وز او راز مَسْطُورٍ « 3 » برخوان نهان
كلام خدا و رسول « 4 » اى غوى * نبى خود كلامَست اگر رهروى
تو حق در وجود محمَّد ببين * كلامش بخوان از نقوش جبين
در آن حرف مخفى ببين نور « 5 » فاش * تو غافل از آن سِر چو هامان مباش
2930 ز موسى مياموز قال اى پسر * كه در سرّ موسيست حال دگر « 6 »
تو اوّل برون كن ز سَر سَرورى * كه باشد كه راهى به آن سِر « 7 » بَرى
مشو دور ازين سر كه سِربين شوى * بهسان حرم قبلهء دين شوى
حرم صورت يار قايم بود * كه بر عالمش فيض دايم بود
سر بندگى نه برِ آن جوان « 8 » * كه سِرهاى پيرَست در وى نهان
2935 يمين و يسار نگارم ببين * كه چون شمع جانَست نورآفرين
نهايت ندارد عنايات دوست * جمالى گرفتار آن خلق و خوست
مپندار كين فيض بىعلّتَست * كه كسب و عمل موجب « 9 » دولتَست
نگهدار انفاس اشراف باش * كه آيد عنايت ازين كسب فاش
نفسهاى دانا نگهدار و بس * كه جان عمل بسته شد در نفس
2940 نفس زنده سازد يقين جان راز * نفس را نگهدار و خود در « 10 » مباز
كمربند يك چند چون بندگان * كه هم جان بيابى و هم جان جان
پس آن جان جانت به جانان رسد * هرآن سِر كه خواهيت پنهان « 11 » رسد
چه پنهان كه فاشَست چون آفتاب * دو چشمش چو نرگس درين « 12 » نيمخواب
جمالى از آن چشم فتّان مست * ورق پاره كرد « 13 » و قلم هم شكست « 14 »
هامش
( 1 ) . م : كه در نصح مخفى است .
( 2 ) . ن ، س : بخت .
( 3 ) . ن ، س ، ك : مستور .
( 4 ) . ل : خدا دان رسول .
( 5 ) . م : سر .
( 6 ) . ل : حالى دگر .
( 7 ) . ن ، س ، ك : بدين سر .
( 8 ) . ك . بر او بخوان .
( 9 ) . م : رهبر .
( 10 ) . م : جان در ؛ ل ، ن ، ك : خود را .
( 11 ) . ك : خواهى به پنهان .
( 12 ) . م : دران .
( 13 ) . س : پاره گردد قلم .
( 14 ) . س : قلم برشكست ؛ ك : بعد از اين بيت دارد : گفتار .