تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
در بيان آنكه چون حق - عزّ شانه - به نور محبّت بىكسب و عمل دلى را بيارايد ، به پرتو آن نور در نظر شهود او ملك فانى از باقى ممتاز گشته روى به عالم بقا نهد و سلطان « 1 » 2875 عشق در آن دل درآيد و به حكم
إِنَّ
« 2 »
الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها ،
« 3 » محبّت سابق متلاشى گردد . « 4 » اگر در آن حال سلطان عشق ، به مقتضاى عدالت عمل نمايد و ديدهء عاشق و صورت معشوق را از آلايش نگاه دارد ، چنانچه صورت معشوق از تجلى سلطنت عشق در خود « 5 » آگاه شود ، پس قادر گردد بر نگاه داشتن ملك عصمت ، و رعايت كردن دل عاشق در آتش « 6 » شوق ، تا به‌كلّى نسوزد . درين حال « 7 » ذرّات موجودات نصيب 2880 يابند ، « 8 » حتّى كافران كه خيالات امّاره‌اند ، و عاشق و معشوق به نور عشق اتّحاد يافته ، در بلاد اللّه پرواز « 9 » نمايند و شناساى « 10 » نقود حقايق و زخرف موهومات و تلبيسات گردند بىآنكه « 11 » خللى به صورت ايشان رسد ، « 12 » و تا عشق در شخص به اين مرتبه نرسد او را استحقاق ارشاد و راهنمايى نباشد « 13 » و السلام . « 14 »
بيا دل ادا كن خيال « 15 » درون * كه دارم ملال از مقال برون 2885 بكش نقش نغزى چو قد « 16 » نگار * ابر قلب محزون پرنور و نار به روى زر آور نمودار دوست * چه گر زر نمودار بازار « 17 » اوست تو گر زرشناسى و صرّاف زر * طلب كن در اين حال گنج و گهَر خدا را به بازار بىزر مرو * كه بىزر بماند دلت در گرو چه دانى كه زر چيست اى بينوا * بود زر دليل سراى بقا
هامش
( 1 ) . م : ممتاز ساخته روى او را به عالم بقا آورد و سلطان . ( 2 ) . ل : دل درآيد به مقتضاى انّ . ( 3 ) . النمل / 34 . ( 4 ) . م : گرداند . ( 5 ) . ل : سلطنت در خود . ( 6 ) . ل ، ن : نگاه داشتن دل عاشق از آتش . ( 7 ) . ل : درين حالت . ( 8 ) . م : موجودات از اين انوار نصيب يابند . ( 9 ) . م : در ارض اللّه واسعه پرواز . ( 10 ) . اصل : شناساى . ( 11 ) . م : حقايق و زخارف مموّه گردند بىآنكه ؛ ل : شناساى حق و باطل شوند بىآنكه . ( 12 ) . اصل : رسد . ( 13 ) . ل ، ن : ارشاد نباشد ؛ ل : ادامهء جمله را ندارد . ( 14 ) . م : ارشاد و هدايت نباشد و صلى اللّه على محمد و آله الطيبين اجمعين . ( 15 ) . اصل : خيال . ( 16 ) . م : چو شكل . ( 17 ) . م : آثار .