كه سلطان عادل انوشيروان * چه گر گبر بود او به قول زبان
به دوران عدلش رسول فصيح « 1 » * به گفتار شيرين و شكل مليح
2855 به عالم « 2 » درآمد « 3 » براى هدى * ز رويش زمين گشت رشك سما
جهان همچو شب بود و قدش چو شمع * كه بىشمع نبود به شب نور جمع
جمالش چو خورشيد جان برفروخت * نمودار ظلمت بهيكبار سوخت
بگفتا به ياران به بانگ بلند * كانوشيروان را نباشد گزند
سپاس خدا گفت آن شاه داد * كه احمد به دوران عادل بزاد
2860 كه در عدل مخفيست سرّ بقا * ز انوار عدلَست عالم بهپا
تو حجّت مياور كه انصاف نيست * كه هر مرغ را جاى در قاف نيست
كه سيمرغ داند ره قاف و بس * كجا جاى سيمرغ گيرد مگس
تو انصاف مطلب ز مشتى كلوخ « 4 » * كه طفلند شيخان دور از رسوخ
تو با اهل « 5 » حق باش و خود بازدان * كه جان طلبكار شد رازدان
2865 تو خود را مپندار طفل صغير * كه پير زمانى و هستى امير
بسى لطف و اكرام همراه تُست * بسى عزّ و حشمت ابا جاه تُست
ز جزوى و كلّى خبردار شو * طلبكار بيمار بيدار شو
چو در جمله عالم شوى سرفراز * فرس را به غفلت به ميدان متاز
سعادت به ميدان نهاده چو گو * خدا را كه بِربا به خُلق نكو
2870 تو نصح جمالى به جان درپذير * كه فردا ننوشى شراب زحير
رسولم ندارم توقع به هيچ * سر از سود دنيى و عقبى مپيچ
چو دستت قوى كرد حق از كرم * به عدل و مروت برآور عَلم
هامش
( 1 ) . ن ، ج ، س ، ك ، مصراع اول :[ چو با عدل و احسان رسول فصيح ] .( 2 ) . اصل : عالم .
( 3 ) . ل : برآمد .
( 4 ) . ن ، ج ، ك : ز مشت كلوخ .
( 5 ) . ل : ابا اهل .