كه او سوى آفل نزد دست هيچ * كه مىديد آن زلف پرتاب و پيچ
2790 بنا « 1 » يافت دين من از ملّتش « 2 » * كه معروض زلّت « 3 » نشد عزّتش « 4 »
از آن شد امامم كه در نار و دود * چنان غرق حق شد كه فرقش « 5 » نبود
ابا يونسم هست سرّى دگر * كه در بحر مىديد آثار بَر
به بَر در بسى تلخ و شورى بديد * كه تا آخر از بحر جوهر « 6 » گزيد « 7 »
چو در بحر و بَر كرد سير عظيم « 8 » * ز محدث عيان ديد سرّ قديم
2795 به بحر و به بر « 9 » در چو خاك و چو آب * گهى بود ساكن گهى در شتاب
كه اسرار احمد درين « 10 » سير ديد * چو عيسىِ مريم كه در دير ديد
برادر از آن خواند احمد وِرا * كه اندر فنا ديد عين بقا
چو سيرش درين دير « 11 » بينى چو روح * ز يمنش بيابى پياپى « 12 » فتوح
و گر گوش بر قول ماضى كنى * وطن كوى « 13 » تاريك قاضى كنى
2800 همه روز تا شب به دعوى و مكر « 14 » * زبانت نگويد به جز عَمرو « 15 » و بكر
در آن خانه نبود به جز آب و دوغ * كه ميدان قولَست و جاى دروغ
يتيمان در آن كوى گشته اسير * به روزىِ كس خود مباد آن « 16 » زحير
جمالى در اثبات درّ « 17 » يتيم * جواهر بيفشان « 18 » به قلب سليمى
كه او نور جانَست و سُلطان دل * وَزُو گشت معمُور ايوان دل
2805 به جز مدح آن شمع ايوان راز * زبان در مياور به هر سو متاز
گهش شمع خوانم گهش سرّ روح * كه بگشود مهرش دَر پرفتوح « 19 »
هامش
( 1 ) . اصل : بنا .
( 2 ) . س ، ك ، مصراع اول :[ بنا يافت دين از حق از ملتش ] .( 3 ) . س : ذلت .
( 4 ) . م ، مصراع دوم :[ كه از ذلت آسوده بد عزتش ] .( 5 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : خوفش .
( 6 ) . اصل : جوهر .
( 7 ) . م : لؤلؤ گزيد .
( 8 ) . ل ، ك : سيرى عظيم .
( 9 ) . اصل : به بحر و به بر ( ببحر و ببر ) .
( 10 ) . م ، ل ، ن ، س : در ان .
( 11 ) . ك : دور .
( 12 ) . م ، س : بيابى بيابى .
( 13 ) . ج ، س ، ك : كور .
( 14 ) . ل : فكر .
( 15 ) . م ، س ، ك : زيد .
( 16 ) . م : اين .
( 17 ) . س ، ك : اسباب در .
( 18 ) . م ، جواهر برافشان ؛ س ، ك : چه گوهر بهيفشان .
( 19 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : گفتار .