كه دل داند احوال دلدار و بس * كه فرياد خواهد « 1 » ز فريادرس
تو اسرار « 2 » دلدار و دل بازدان * كه دلدار خواهد دل رازدان
اگر رازجويى چو دل صاف شو « 3 » * طلبكار اوصاف اشراف « 4 » شو « 5 »
2760 كه آن يار مكّار جوياى دل * ندارد نظر سوى ابناى گِل
دل صاف جويد دل صاف صاف * از آن رخ نمايد از آن سوى قاف
كه در قاف اشغال و اصناف « 6 » نيست * به جز درد يار و دل صاف نيست
چه گر بهر يارَست اين كاروبار * نگهدار فرصت به ديدار يار
حيات ابد چيست ديدار دوست * كه سرّ حقيقت در انوار اوست
2765 در آن سَر سعادت طلب اى پسر « 7 » * كه هر سَر ندارد از آن سِر خَبر
يقين دان كه آن ماه خورشيدوش * عيانَست و پنهان « 8 » ازين « 9 » پنج و شش
درين چار و پنجَست عين حيات * نباشد حيات آنكه ندهد ثبات « 10 »
چه باشد حياتى كه بىروى اوست * ثبات حيات من از خوى اوست
جمالى مجنبان زبان در فراق « 11 » * كه شيراز ناگه شود چون عراق « 12 »
تتمهء حكايت سليمان [ - على نبينا و عليه الصلاة و السلام - ] « 13 » و بيان آنكه غايب ديدن هدهد او را از آن بود كه « 14 » از مشاهدهء حق چنانچه حقّست آگه « 15 » نبود يعنى ناظر به تجلى حاضر « 16 » بود و بس .
هامش
( 1 ) . ل ، ن ، ج ، س : فرياد جويد .
( 2 ) . س ، ك : تو احوال .
( 3 ) . م : باش .
( 4 ) . ل : اسرار اوصاف .
( 5 ) . م : باش .
( 6 ) . س : اشغال و اوصاف .
( 7 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك ، مصراع اول : [ حقيقت ( ج ، ك : سعادت ) در ان سر طلب اى پسر ] .
( 8 ) . س : عيان از تو پنهان .
( 9 ) . م : درين .
( 10 ) . مصراعها در « ل » ، « ن » و « ج » جابهجا آمدهاند .
( 11 ) . ل : زبان فراق .
( 12 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : حكايت .
( 13 ) . « اصل » اين عبارت را ندارد .
( 14 ) . م : و بيان آنكه تأويل غايب ديدن او هدهد را غايب شدن سرب او بود كه .
( 15 ) . ل ، ج ، س : آگاه .
( 16 ) . ل ، س : تجلى خاطر .