به روى دلارام مهوش نگر * ترا نيست كارى به اين خير و شر
2740 كه تو مرغ عرشى و گويا ز دوست « 1 » * بهل نقشها جمله بر روى « 2 » پوست
تو از فيض اسحار و اسرار گوى * رموز سحرگه به بيدار گوى
سحر خود چه باشد بگو نور « 3 » عشق * كه باشد سحرخيز « 4 » مغفور عشق « 5 »
خيالات عقل و خرد شبشناس * فروغ محبّت مكن زُو قياس
چو صبح محبّت دو پر برزند * شعاع ولايت به كشور زند
2745 در آثار انوار « 6 » آن آفتاب * نه ظلمت بماند نه بيدار و خواب « 7 »
در آن دشت و كشور « 8 » كه عرصات ماست « 9 » * به جز جنس احمد شود كم و كاست
بنوشند دردىكشان جام صاف * كه عنقا بود آگه از سرّ قاف
همه تيغ چوبين رود در غلاف * خدا را بترس و ميا در مصاف
چو ميدان نديدى « 10 » ز مردان ملاف * كه هرگز نگويند مردان گزاف
2750 از آن شد سليمان پشيمان ز دهر « 11 » * كه در ملك مىديد آثار قهر « 12 »
كه قهرَست لطفى كه ما نى [ در آن ] « 13 » * تو غايب ز جانان مشو يك زمان
به لطفش چو ناظر شوى « 14 » يك زمان « 15 » * نگارت ز غيرت كند قصد جان
جمالى به امّيد روز قيام « 16 » * بيفزا سُجودى به فتح و سلام
كز آنَست احمد چنين سربلند * كه از فيض هرگز نشد خودپسند
2755 ز اشفاق امت جهان ساز كرد * از آن يار و اغيار همراز كرد
كه خود غير دلدار در دار نيست * و ليكن به جز دل خبردار نيست
هامش
( 1 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : گوياى دوست .
( 2 ) . ل : پاى .
( 3 ) . ل : سوز .
( 4 ) . ل : سحر نيز .
( 5 ) . س ، ك ، مصراع اول :[ سحرگه چه باشد مغفور عشق ] .( 6 ) . س : انواع .
( 7 ) . ل : نه پندار خواب .
( 8 ) . م : محشر .
( 9 ) . س : كه انوار ماست .
( 10 ) . س ، ك : بديدى .
( 11 ) . م : ز ملك .
( 12 ) . م : آثار هلك .
( 13 ) . اصل : درون .
( 14 ) . ج ، ك : شدى .
( 15 ) . م ، مصراع اول :[ نظر گر به لطفش كنى يكزمان ] .( 16 ) . اصل : قيام .