تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
به چشم تو بينم جمال تو من * كه تو نور جانى و من پيرهن به نطق تو گويم سخن چون شجر « 1 » * كه تو باغ و آبى « 2 » و اصل ثمر تويى من كه باشم كه نامم بود * و يا در حضورت كلامم بود 2645 جمالى نباشد تو باشى تمام * تمامى بگفتم سخن و السّلام
در بيان آنكه عشق را از راه ديدهء عاشق « 3 » ، با صفاى صورت و حسن پيكر معشوق نظرهاست « 4 » ، تا سرير دل كه به واسطهء افتقار و انكسار ، قرارگاه سلطان عشق گشته ، متزلزل « 5 » نگردد . و سرّ عشق در معنى معشوق ، به واسطهء « 6 » جنسيت « 7 » اصلى ، به حكم
الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ
« 8 » ، طلبكار گم‌گشتگان كوى عشق و سرگشتگان بيابان طلب گشته ، 2650 لحظة « 9 » فلحظه تجليات گوناگون بر عاشق « 10 » جلوه مىكند و او از غايت حيرت ، كه در تفرقهء صورت ، و كثرت نفوس ، مشاهده مىنمايد ، به زبان حال اين دعا را ورد سازد كه يا مقلّب القلوب « 11 » و الابصار ثبّت قلبى . « 12 »
بده ساقيا باده زان چشم مست * كه پيمانه آن عهد و پيمان شكست دل آن عهد و پيمان ببردى به كار * اگر قدّ سَروش « 13 » نكردى گذار « 14 » 2655 و گر چشم مستش نكردى كمين * گمانم نگشتى به عين اليقين گر آن زلف شبرنگ پرپيچ‌وتاب * ندادى به بادم نبودى عتاب
هامش
( 1 ) . س : سخن در سحر . ( 2 ) . س : باغ آبى . ( 3 ) . س : معشوق . ( 4 ) . ل : صفاى معشوق نظرهاست ؛ ن : صورت معشوق نظرهاست ؛ ج ، س : با صفاى صورت عاشق نظرهاست . ( 5 ) . ل ، ن ، ج ، س : تا سرير دل كه قرارگاه عشق است متزلزل . ( 6 ) . م : سر عشق نيز به‌واسطهء . ( 7 ) . س : چيست . ( 8 ) . نور / 26 . ( 9 ) . ل ، ن ، ج ، س : اصلى طالب عاشق است و لحظهء . ( 10 ) . ل ، ن ، ج ، س : برو . ( 11 ) . ل : و از غايت حيرت ( ن ، ج ، س : به زبان حال ) . ( 12 ) . م ، ج : در دنباله دارند : و صلى اللّه على محمد و آله ( ج : و سلم ) . ( ر ك . الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 248 ) . ( 13 ) . ل : اگر چشم مستش . ( 14 ) . س : نه بردى به كار .