به چشم تو بينم جمال تو من * كه تو نور جانى و من پيرهن
به نطق تو گويم سخن چون شجر « 1 » * كه تو باغ و آبى « 2 » و اصل ثمر
تويى من كه باشم كه نامم بود * و يا در حضورت كلامم بود
2645 جمالى نباشد تو باشى تمام * تمامى بگفتم سخن و السّلام
در بيان آنكه عشق را از راه ديدهء عاشق « 3 » ، با صفاى صورت و حسن پيكر معشوق نظرهاست « 4 » ، تا سرير دل كه به واسطهء افتقار و انكسار ، قرارگاه سلطان عشق گشته ، متزلزل « 5 » نگردد . و سرّ عشق در معنى معشوق ، به واسطهء « 6 » جنسيت « 7 » اصلى ، به حكم
الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ
« 8 » ، طلبكار گمگشتگان كوى عشق و سرگشتگان بيابان طلب گشته ، 2650 لحظة « 9 » فلحظه تجليات گوناگون بر عاشق « 10 » جلوه مىكند و او از غايت حيرت ، كه در تفرقهء صورت ، و كثرت نفوس ، مشاهده مىنمايد ، به زبان حال اين دعا را ورد سازد كه يا مقلّب القلوب « 11 » و الابصار ثبّت قلبى . « 12 »
بده ساقيا باده زان چشم مست * كه پيمانه آن عهد و پيمان شكست
دل آن عهد و پيمان ببردى به كار * اگر قدّ سَروش « 13 » نكردى گذار « 14 »
2655 و گر چشم مستش نكردى كمين * گمانم نگشتى به عين اليقين
گر آن زلف شبرنگ پرپيچوتاب * ندادى به بادم نبودى عتاب
هامش
( 1 ) . س : سخن در سحر .
( 2 ) . س : باغ آبى .
( 3 ) . س : معشوق .
( 4 ) . ل : صفاى معشوق نظرهاست ؛ ن : صورت معشوق نظرهاست ؛ ج ، س : با صفاى صورت عاشق نظرهاست .
( 5 ) . ل ، ن ، ج ، س : تا سرير دل كه قرارگاه عشق است متزلزل .
( 6 ) . م : سر عشق نيز بهواسطهء .
( 7 ) . س : چيست .
( 8 ) . نور / 26 .
( 9 ) . ل ، ن ، ج ، س : اصلى طالب عاشق است و لحظهء .
( 10 ) . ل ، ن ، ج ، س : برو .
( 11 ) . ل : و از غايت حيرت ( ن ، ج ، س : به زبان حال ) .
( 12 ) . م ، ج : در دنباله دارند : و صلى اللّه على محمد و آله ( ج : و سلم ) . ( ر ك . الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 248 ) .
( 13 ) . ل : اگر چشم مستش .
( 14 ) . س : نه بردى به كار .