يكى زهر بيند يكى چون نبات * خوشا آنكه يابد ز هر دو ثبات
2590 از آنش دو گويم كه دارى دو چشم * يكى كور گردان نه از روى خشم
كه تا باز بينى نبى و ولى * شوى رستگار از غم احولى
كه گفت نبى در نهاد وليست * ندانستن حق هم از احوليست
تو انكار قوم پريشان مكن * دگر جور بر خيل سُلطان مكن
ره انبيا را به چشم صُوَر * توان ديد و پيداست چون خير و شر
2595 و ليكن دو چشم دگر بايدت * كزان چشمه آب خضر زايدت
كه تا بينى اسرار فعل ولى * شود بر تو راز نهان منجلى
بگويم ترا يك نشان درست * كه هرگز نگفتم سخن نرم و سست
به هر صحبت اى دل كه درويشى است « 1 » * همه مهر يارَست و بىخويشى است
در آن حلقه « 2 » نبود به جز سوز و درد * نخيزد صدايى « 3 » به جز بانگ مرد
2600 به خلق دو عالم همه « 4 » مهربان * همه نيك بين و همه نيك دان
نشان دگر آنكه قوم حسود * ازيشان شود جمله كور و كبود
هم از حبّ ايشان شود آشكار * جدا از حسُودان دل رستگار « 5 »
بسى يار و فرزند و اخوان و دوست * به هم در سرشته چو در « 6 » مغز پوست
بپاشند ، چون دانه و كه ز هم « 7 » * چو شاه محبّت برآرد علَم
2605 چو خورشيد رو در حرارت كند * حرارت هواى شرارت كند
برودت رود در پى زمهرير * قياس جهان جمله زين گونه گير
قدم پيشتر نه چو دارى مجال * كه هرگز نكردَست كس شرح حال
نبى هر زمان كآيد اى دل به گفت * دل مؤمن از وى چو گل برشكفت
و ليكن همين قول در گوش جهل * به عكس آورد آنچه بشنيد اهل
هامش
( 1 ) . م . م ، مصراع اول :[ بهر جمع و صحبت كه درويشيست ] .( 2 ) . اصل : حلقه .
( 3 ) . اصل : صدايى .
( 4 ) . اصل : همه .
( 5 ) . م : دل دوستدار .
( 6 ) . م ، ل ، ن : با .
( 7 ) . م ، مصراع اول :[ كه چون دانه و كه بپاشد ز هم ] .