تو طفلش مبين كو نه محجوب ماست * ز بندش رها كن كه محبوب ماست
تو نور محمّد در اسحاق بين * نمودار انفُس در آفاق بين
2455 نموديمَت آن « 1 » نور ليكن « 2 » به خواب * چو بيدار گشتى شد اندر نقاب
ازآنرو كه آن نور نشناختى * ابر قصد جانش روان تاختى
يكى دود « 3 » مخفى در انوار هست * چو ثفلى « 4 » كه در مغز اثمار هست
ز نورت « 5 » جدا گشت و شد گوسفند * بكش تا رهد پورت از تيغ « 6 » و بند
در ايوان « 7 » هستى بسى خوابهاست * چه دانى درين ره چه « 8 » آدابهاست
2460 بسى « 9 » كس درين ره سلوك آورد * كه جان را به نزد ملوك آورد
چو در خود ببيند « 10 » كه هستم امير * در آن دم كه خود ديد گشت او اسير
بود نادر اى دل كه همچون خليل * كسى را نگهبان شود جبرئيل
تو در كوى نادر مرو اى عزيز * مجو پستهء قندى « 11 » اندر مويز
تو همراه بدراى نادان بكُش * كه بس شهد ازُو شد دوغ ترش
2465 تو با يار نادان مرو زينهار « 12 » * كه از فعل نادان شوى شرمسار « 13 »
به نادان و احمق مكن [ اعتميد ] « 14 » * كه انجير نارد يقين شاخ بيد
ز نادان بجه همچو تير از كمان « 15 » * كه ناگه نگردد يقينت گمان
ولى با عزيزان مشو در ستيز * گر آرند زهرت بنوش و مريز
سر از نصح دانا مكش زينهار * كه آب حياتست و اصل ثمار
2470 غبارى كه دارى [ برون ] « 16 » كن برون * و گر نى « 17 » نهان شو در اهل جنون
مكش نصح دانا به جهل اى پسَر * كه فرزند صدقَست سرّ پدر
هامش
( 1 ) . ك : اين .
( 2 ) . م : آن سر و ليكن .
( 3 ) . ج ، س : نور .
( 4 ) . ك : ثقلى .
( 5 ) . س : ز پورت .
( 6 ) . ل : قيد .
( 7 ) . س : در اىواى .
( 8 ) . س ، ك : كه .
( 9 ) . م ، س ، ك : بسا .
( 10 ) . س : ببينم .
( 11 ) . ل : پسته و قندى .
( 12 ) . اصل : زينهار .
( 13 ) . اصل : شرمسار .
( 14 ) . اصل : اعتماد .
( 15 ) . م ، ل ، ج ، س ، ك ، مصراع اول :[ ز نادان حذر كن چو تير از كمان ] .( 16 ) . اصل : برو .
( 17 ) . ج ، س ، ك : و گرنه .