تو اين « 1 » را مدان روزه اى زورمند * كه خر در زراعت بود « 2 » پوزبند « 3 »
تو در صوم تقوى بساز و بسوز * دو ديده به جز « 4 » چشم ساقى بدوز « 5 »
چو بينا به چشمان ساقى شدى * نميرى دگر روح باقى شدى
و ليكن ببايد بسى انتظار * چو گوش و دو چشم دل روزهدار
2405 به جز اهل معنى همه خاك دان * چه گر گنج مخفيست درين خاكدان
و ليكن به چشم من اين خاك نيست * ورش خاك گويم همم باك نيست
كه اين خاك از آن پاك « 6 » كردم جدا * تو از خود جدا شو خدا بين خدا
تو همدم « 7 » شو اى دل كه محرم « 8 » شدى « 9 » * چه محرم « 10 » كه هم جان و هم دم شدى
چه گر همچو روزَست اين سير دوست * كسى تا نبيند چه داند كه اوست
2410 جمالى نه ساقيت گفت آشكار * كه بىنام من دم مزن زين شعار « 11 »
مجنبان دو لب در « 12 » خيالات پوست « 13 » * چو مردان مكن غير اثبات دوست
مخوان در زمان محَمّد زبور * كه قرآن برافروخت نور ظهور
تو سيمرغ بگذار و يك مرغ بين * چو در كوه قافى چرايى « 14 » حزين
چو فرزند حالى مگو غير حال * محمّد عيان بين در « 15 » انوار آل
2415 نمودار آلَست در زلف و خال * كه در جعد تلوين بود روى حال
چو عيسى وقتى و ساقى روح * بزن دست در خُم و درده صبوح « 16 »
از اين خُم بىرنگ الوان نورد * به گيتى برافشان همه سُرخ و زرد
و ليكن به رخسار عيسى نگر * در افعال عيسى مبين اى پسَر
تو عيسى دوران مبين طفل خرد « 17 » * كه بس [ مير و پيرى ] « 18 » كه در پاش مرد
هامش
( 1 ) . ل ، ج ، س ، ك : آن .
( 2 ) . م : شود .
( 3 ) . س : بود پوزهبند .
( 4 ) . م : دو ديده جز از .
( 5 ) . ك : مدوز .
( 6 ) . س : خاك .
( 7 ) . م : محرم .
( 8 ) . م : همدم .
( 9 ) . اصل : شوى .
( 10 ) . م : همدم .
( 11 ) . ل ، ج : مزن زينهار .
( 12 ) . م ، ن ، ج ، س ، ك : بر .
( 13 ) . ل : دوست .
( 14 ) . اصل : چرايى .
( 15 ) . م : بين تو در .
( 16 ) . س : سبوح .
( 17 ) . ل ، ج ، س ، ك : خورد .
( 18 ) . اصل : جاى خالى گذاشته شده ؛ ل : پور و ميرى ؛ ج ، س ، ك : پير و ميرى .