خرابات و ميخانه را درگشاد « 1 » * صلا زد به مستان و بنشست شاد
جهان غافل از چشم بيمار او * كه هم جنس او شد خبردار او
نظربند و جادو و بس « 2 » فتنهجوست * فريب و فسون « 3 » دايمش خلق و خوست
چو خورشيد تابان سفر مىكند * به هر برج و بامى گذر مىكند
2320 لطافت « 4 » به باغ و شجر مىدهد * حرارت به قعر سقر مىنهد « 5 »
گهى آتش آرد ز بهر كباب * گهى كاسه « 6 » گيرد چو مست خراب
به هر دل كه باشد غَم و عشق « 7 » و درد * در او رخ نمايد چو در باغ ورد
تو خواهى ببينى جمالش چو روز * همه شب به دردش « 8 » بساز و بسوز
به شمعش چو پروانه مىسوز دل * و گر رخ بتابد تو دامان مهِل
2325 به سختى هَمىساز و خوارى و بس * خلاصى مجو از غمش يكنفس
چو مردانه گردى درين راه گَرد * نشانى بيابى ز انوار فرد
از آن نور جانت چو بينا شود * دلت همچو جبريل گويا شود
چو از نور حكمت دلت شاد شد * جهان خراب از تو آباد شد
چو گشتى حكيم درون و برون « 9 » * مشو غرّه آن دم چو مست حرون
2330 ابا « 10 » پير بنشين مرو هر طرف * كه بىپير گردى چو طفلان تلف
چو نور دو چشم ار چه بينا شدى * و يا همچو لقمان تو بابا شدى
مكن رهنمايى و خود را مباش * تو نان را چو گندم به صحرا مپاش « 11 »
گر آن شاه كلّى درين خانه نيست * يقين دان كه جسم « 12 » تو ميخانه نيست « 13 »
هامش
( 1 ) . اصل : گشاد .
( 2 ) . س ، ك : جادو بسى .
( 3 ) . س ، ك : فسان .
( 4 ) . س : نظافت .
( 5 ) . ل ، ج ، س ، ك : مىدهد .
( 6 ) . اصل : كاسه .
( 7 ) . م ، ل ، ن ، ك : غم عشق .
( 8 ) . م : به دردش همه شب .
( 9 ) . ج ، س ، ك : برون و درون .
( 10 ) . م : بر .
( 11 ) . س ، ك ، مصراع دوم : [ تو ( س : ما را ) ( ك : نان را ) بصحرا چو گندم مپاش ] .
( 12 ) . ل : چشم .
( 13 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : قوله تعالى .