ابَر جان احمد ندا كرد حق * كه اى آنكه بردى ز عالم « 1 » سبق « 2 »
2285 درآور تو اهل خود اندر سجود * كز اين كسيب يابند قربِ ودود
به صورتپرستان مگو راز دل * كه هم گوش دل داند « 3 » آواز دل
تو با اهل دل باش و زارىِ دل * تو جانى بيفزا به يارىِ دل « 4 »
زبان زان خلقَست و دل زان دوست * كه دل جاى پاكَست و ايوان دوست « 5 »
چو معمار تن شد حكيم برون * نظر برنيفزود « 6 » از خلط و خون
2290 حكيمان ظاهر كه جز آب پيش * نبينند دورند از آداب « 7 » خويش
همه مست و مغرور و مشغول خويش * چه دانند سوز درونهاى ريش « 8 »
حكيم ولى نبى نادر است * به جز گوش احمد « 9 » ازين سرِ كرَست
تو بيرون ديوار نااستوار * چه سود ار به زر گيرى اى مرد كار « 10 »
تو تدبير صورت به حكمت مخوان * تو عجز و مذلت چو عزّت مدان
2295 ز لقمان فزونتر نباشد حكيم * نشد ذات محدَث ز فكرش قديم
به پانصد « 11 » فزود از سه نوبت هزار * كه از روى حكمت همىكرد كار
و ليكن نبد چاره از مردنش * چو فرمان رسيد از پى بردنش
محمّد كه داناى سرّ و عيانست * حكيم درونَست و داراى جانست
ابر كوه مىرفت و خود مىفكند * كه جوياى دل بود و بس « 12 » دلپسند
2300 همه شب نخفتى كه دل زنده بود * بدان زور و شوكت دلش بنده بود « 13 »
طلبكار و مشتاق يار « 14 » قديم * ز تاب درون كرد مه را دونيم
زمانى نپرداخت با جسم خويش * نمىديد و ننوشت هم « 15 » اسم خويش
هامش
( 1 ) . ل : بردى تو گوى .
( 2 ) . م ، مصراع دوم :[ كه اى ز انبيا برده گوى سبق ] .( 3 ) . م : يابد .
( 4 ) . س ، مصراع دوم :[ تو بيفزا به زارى ( جاى خالى ) دل ] .( 5 ) . م ، ل : اوست .
( 6 ) . س . بيفزود .
( 7 ) . ج ، س ، ك : دورند از آداب .
( 8 ) . س : درونهاى خويش .
( 9 ) . س : « احمد » را ندارد .
( 10 ) . س ، مصراع دوم : [ ( جاى خالى ) اى مرد كار ] .
( 11 ) . س ، ك : نه پنصد .
( 12 ) . س : بود پس .
( 13 ) . س ، ك : دلش ( ك : تنش ) مرده بود .
( 14 ) . س : مشتاق و يار .
( 15 ) . س : نمىديد ( جاى خالى ) هم .