تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
چه « 1 » گر در درونش نبد غير حق * به شفقت چو احمد نبرد او سبق كه از شرك ديو نبى بُد « 2 » سليم * به عالم درآمد به خلق عظيم 2190 چو جام محبّت به جانت رَسد « 3 » * چو سرّ نهانى عيانت شود مكن بىقرارى و خامش « 4 » نشين * به درگاه مردان باهش نشين چو مى در درونت درآيد به جوش * دهان بسته دار و چو دل شو خموش به هنگام مستى سبك‌دل مباش * تو « 5 » عرش عظيمى كم از گل مباش به مستىِ هستى مكن ميل پيش * كه هستى فزايد همه زخم و نيش « 6 » 2195 چو ساقى بديدى مگو ما و من * تو در بزم سُلطان مجو رطل و من « 7 » و گرنه چو بدمست بىآب‌ورو « 8 » * به هم درشكستى پياله و سبو « 9 » بكُش نفس بد كيش را زينهار * كه دانم در آخر شوى شهريار « 10 » چو نفست نماند يقين بنده‌اى « 11 » * نميرى دگربار و دل زنده‌اى « 12 »

در بيان آنكه ملامت و خوارى موجب رفعت مرتبه « 13 » و سرافرازى « 14 » ملامت كشنده « 15 » و سبب « 16 » 2200 مذلّت و نگونسارى « 17 » ملامت‌كننده است ؛ و شرح « 18 » ستم كشيدن يوسف - على نبيّنا و عليه السّلام - « 19 » و عزيز مصر شدن « 20 » [ بعد از رهايى از حصر و قيد ] « 21 »

چو يوسف درآ از در بندگى * اگر زانكه خواهى برومندگى « 22 » مترس از ملامت كه هر ارجمند * كزين در درآيد شود سربلند
هامش
( 1 ) . ل : چو . ( 2 ) . ل : شد . ( 3 ) . اصل : رسد . ( 4 ) . ل : خوامش . ( 5 ) . م : چو . ( 6 ) . م ، ل : زخم نيش . ( 7 ) . س : رطل من ؛ م ، مصراع دوم :[ به بزم شهنشه مجو رطل و من ] .( 8 ) . م ، ج : آبرو ؛ ك : آبروى . ( 9 ) . م ، مصراع دوم :[ بهم بشكنى خم و جام و سبو ] .( 10 ) . م ، مصراع دوم :[ كه آخر شوى بر جهان شهريار ] .( 11 ) . م : نماند به حق بندهء . ( 12 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : گفتار . ( 13 ) . ل : رفعت و مرتبه . ( 14 ) . م : موجب سرافرازى . ( 15 ) . اصل : كشنده . ( 16 ) . ن ، ج ، س ، ك : ملامت‌كشنده است و سبب . ( 17 ) . اصل : نگونسارى . ( 18 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : ملامت‌كننده و شرح . ( 19 ) . ل ، ع ، ن : عليه الصلاة و السلام . ( 20 ) . ج : و السلام على من اتبع الهدى ؛ س : مصر شدن او و السلام . ( 21 ) . اين جمله فقط در « م » آمده است . ( 22 ) . ل : بروماندگى .
شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 224 | پير جمال الدين محمد اردستانى / اميد سرورى