در آن آب جست از پى استخوان * فروبسته چشم و گشاده « 1 » دهان
فتاد از دهان استخوان خودش « 2 » * همين بود انجام فكر بدش
حسد كرد ويران بسى خاندان « 3 » * حسَد تيغ سودَست و يار زيان
تو گر سود خواهى حسَد درمپيچ * اسير حسد هيچ دان هيچهيچ
غرض مشنو اى دوست اين نصح راست * چه گر راى نَفعَست در انكار ماست
1925 رها كن لجاج و طلب كن علاج * كه از خود نگردى صحيح المزاح
تو خواهى كزين ره به منزل رسى * به نزديك داناى كامل رسى
به پيش فقيران ز خود مرده باش * به دل زار و مشتاق و آزرده باش
كه تا روز حشر اى طلبكار دوست * در آن صفى درآيى كه بازار اوست
تو در خود طلب كن به جان « 4 » مسكنت * كه جانان نخواهد جزين « 5 » مسكنت
1930 تو خود را بينداز « 6 » و خود را مباش * اسير خيالات سودا مباش « 7 »
تو در خود طلب كن ره بندگى * كه بى خود نيابى « 8 » چو من زندگى
جمالى ابا خود همآغوش شد * چو باز شهنشه خاموش « 9 » شد
اگر قدّ آن شمع عالمفُروز * نسوزد درونم به صد تاب و سوز
كه شوخَست و مكار و بس دلفريب * از آن دل به تابَست و جان ناشكيب « 10 »
1935 بدوزم دهان و بسوزم جگر * كه تا عشق سركش چه آرد دگر
چو از عشق بود افتتاح كلام * بر آن هم سخن ختم شد و السلام
تمّ و الحمد للّه ربّ العالمين و صلى اللّه على محمد و آله و سلم . « 11 »
هامش
( 1 ) . اصل : گشاده .
( 2 ) . س : خدش .
( 3 ) . ج ، ك : بسى خانومان .
( 4 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : دلا .
( 5 ) . م : آن .
( 6 ) . س : بينداز .
( 7 ) . د ، ل ، ن ، ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ خلاص از دو زلف چليپا مباش ] ؛البته « د » در حاشيه و در كنار همين مصراع دارد .[ ص اسير خيالات سودا مباش ] .( 8 ) . ن ، ج : بيابى .
( 9 ) . ل ، س : خاموش .
( 10 ) . ل : بس ناشكيب .
( 11 ) . د ، ( كلا ) : [ تم الكتاب بعون رب الارباب و الحمد اللّه على اتمامه و الصلاة على اتمامه و الصلاة على محمد و آله ] ؛ ل ، ( كلا ) : [ تم القسم الاول من الكتاب شرح الكنوز و الحمد اللّه رب العالمين و صلاة و السلام على محمد و آله و صحبه وعدتم و سلم ] .