كه يعنى به صورت ميفزاى هيچ * مده دل به دنياى پرتاب و پيچ
چو خضر اى طلبكار آب حيات * به ظلمات بايد شدن سوى ذات
كه مسكين سكندر از آن شد غمين * كه شاه زمان گشت و قطب زمين
مرا شب چو روزَست و روزم چو عيد * كه هرگز نخوردم كباب قديد
از آن روزبه گشته نامم « 1 » بلند * كه تلخى گزيدم به « 2 » حلواى قند
1885 چو اهل خيال و حريف ملال * ندارند ميلى به قربُ و وصال
رها كن ببازند خود را در آز * كه دردى ندارند ابا « 3 » سوز و ساز
تو با اهل دولت نشين اى سوار * خران را رها كن درين مرغزار
تو با درد دلدار دلجو بساز * به يارى « 4 » نادان جاهل مناز
ز نادان گريز و به دانا گريز * خدا را كه سركه به صهبا مريز
سر خمّ جوشندهء « 5 » بىقرار * سزد « 6 » گر ببندى درين روزگار « 7 »
كه اهل زمانه بسى جاهلند * ابر قصد مستان « 8 » و كين ملند « 9 »
به خاصان نشين و به جام صبوح * همينَست مفتاح كلّ فتوح
حريفان بازار آزادگان * شناسَند و دانند رازم عيان « 10 »
كه قصدم ثناى حبيبَست و بس * كه رنجور روحش طَبيبَست و بس
1895 تو گر مست گردى از آن چشم « 11 » مست * بدانى رموزم بدانسان كه هست
توقّف نمودم بسى منزلات * به يكسو نهادم غم مشكلات
در بيان تاريخ و خاتمهء كتاب
ز هشتصد چو بگذشت شصت و چهار * شد اين قسم از شرح كنز آشكار
به وجهى چو گنجَست و رويى چو مار * به كامى شرابَست و جامى خمار
1900 ابر چشم داناى آزاد مرد * كه باشد درونش پر از عشق و درد « 12 »
هامش
( 1 ) . س : كارم .
( 2 ) . د ، م ، ل ، ن ، ك : ز .
( 3 ) . ج ، س ، ك : با .
( 4 ) . ن ، س ، ك : ببازى .
( 5 ) . ج ، ك : جوشيده .
( 6 ) . اصل : سزد .
( 7 ) . درين كارزار .
( 8 ) . ن : مشتاق .
( 9 ) . س : به كين مايلند .
( 10 ) . ك : دانند آزادگان .
( 11 ) . س : جام .
( 12 ) . س : عشق درد .