بده ساقى آن جام گلگون تلخ * كه تا پور ادهَم برآرم ز بلخ
تو بر تخت خسرو مى تلخ نوش * كه تا جام شيرين درآيد به جوش
چو احمد ملامت كش از قوم خويش * چو يونس رها كن خر و گاو و ميش
طلبكار درهاى ناسفته باش * چو زلف نگارى « 1 » دلآشفته باش
1835 درين خاك « 2 » و منزل كه جاى تو نيست * منه دل خدا را زمانى مَايست « 3 »
جفا كش جفا كش به كس وامگو « 4 » * تو گيتى چو گل بين و ليكن مبو « 5 »
تو با خار خو كن مبين رنگ گل * تو ملآفرين بين مبين جام مل
دو چشم از هواى جهان بسته دار * دو گوش از كلام هوس رسته دار
كه تا بو كه چون يونس دلفكار * درين آب و آتش بگيرى قرار
1840 به « 6 » هر در ببايد بسى ساختن * تعلق بهيكبار بگذاشتن « 7 »
كه تا يار بحرى شوى هَمچُو در * عزيز و نهان [ چون ] « 8 » يتيمان حُر
كليم اندر اوّل در آب اوفتاد * از آن در سؤال و جواب اوفتاد
چو در آتش عشق اوّل نسوخت « 9 » * قبايى ابر قد جانان ندوخت « 10 »
بجُست و نديد آن رخ آفتاب * كسى خود مبيناد ازين تلخ خواب
1845 كه كوبد در يار و ندهد بار * چو موسى بماند ز خود شرمسار
تو احمد نگهدار و دين و رهش * كه آخر ببينى رخ چون مهش
تو راحت مجو در جهان فنا * حسينى نجويد به جُز كربَلا
جمالى حسينى است زان شد فقير * به جان حسين « 11 » و به روى امير
هامش
( 1 ) . د ، ن ، س ، ك : نگارين .
( 2 ) . م ، ن : خان .
( 3 ) . م ، ن ، مصراع دوم :[ منه دل زمانى خدا را مايست ] .( 4 ) . ن ، ك : وامگوى .
( 5 ) . ن ، ك : مبوى .
( 6 ) . اصل : به .
( 7 ) . د ، م ، ل ، مصراع دوم : [ تعلق ببايد همىباختن ] منتها « د » در حاشيه در كنار اين بيت دارد : [ ص تعلق به يكباره بگذاشتن ] ؛ ن ، ج ، س ، ك : دارند [ تعلق بهيكبار درباختن ] .
( 8 ) . اصل : چو .
( 9 ) . س ، ك : بسوخت .
( 10 ) . س ، ك : بدوخت .
( 11 ) . اصل : حسين .