خلاف گذشته نگهدار دل * كه ديگر نجويى تو آزار دل
نبايد نمودن ابا دل نبرد * كه كس با چنين خوى سودى نكرد
خصوص آن دلى كو بود دردمند * كه باشد هميشه « 1 » به زلفى به بند
چه گر دل هميشه حريص بلاست * بلاجوى مسكين نه يارش خداست
1800 تو با يار حق باش و خود را مباش * تو بادام قندى به حيوان مپاش
ز اهل ملامت جهان بىخبر * طلبكار خير و گريزان ز شر « 2 »
نه آن خير و شرّى كه آن بر دهد * ازين سر نيابد « 3 » از آن سر دهد
بدين زور و بازوى فانى مناز * چو مور پرآورده هر سو متاز
چو يوسف مكن ميل بر مصريان * چو يُونس فروشو تو در بحر جان « 4 »
1805 جمالت كه مرآت اهل دلست * نهان كن ز ديوى كه در منزلست
ز شيطان انسى حذر كن حذر * كه پيشت درآيد چو شهد و شكر
تو دشمننوازى و يارانگداز * گرت دوست بايد گذر كن ز آز
چو يوسف به دام زليخا فتاد * بسى فتنه ديدم كزان سِر بزاد
زليخا چو زن بود و طاقت نداشت * زنان را به يوسف بسى برگماشت
1810 ابا جنس خود گفت احوال خود * از آن شد گرفتار اعمال خود
تو مردى طلب كن چو گنج نهان * كه پوشيده بهتر متاع گران
نگهدار فرصت ، به چنگ آر يار * كه يارست مرآت روز قرار « 5 »
دريغا دريغا گرت دل بدى * به كوى ظريفانت منزل بدى
دريغا دريغا گرت جان بُدى * برين درد دلسوزت « 6 » ايمان بدى
1815 دريغا دريغا كه چشمت نبود * به هنگام ديدار خشمت فزود
هامش
( 1 ) . اصل : هميشه .
( 2 ) . د ، ك : گريزان ثمر .
( 3 ) . ل : نتابد ؛ ك : نيايد .
( 4 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : به درياى جان .
( 5 ) . س ، ك : فرار .
( 6 ) . ن ، ج ، س : جانسوزت .