چو تجار ميل غنيمت كند « 1 » * غنيمت ببازد « 2 » غنيمت بَرد « 3 »
غنيمت فدا كن ز بهر غنيم * كه دارم نظر سوى قلب سليم
تو از بهر كيكى مسوزان گليم * كه تا واشناسى گليم از كَليم
غنيمت توان يافت « 4 » در سير دل * تو دلبر طلب كن در اين آب و گل
1780 سفر كن سفر كن چو مردان پاك * جواهر جدا كن ازين قعر « 5 » خاك
چو ما « 6 » بىمكان باش و منزل مگير * به جز عشق جانان تو در دل مگير
اگر جنت آرد به رويت سلام * و گر خضر آرد ز حيوان پيام
تو قانع « 7 » مباش و سفر ساز كن * به دل درد جانانت انباز « 8 » كن
چه گر سخت باشد بريدن ز خويش * نه آثار نوشَست از « 9 » بعد نيش
1785 جدايى نمايد بر طفل خرد « 10 » * رهايى فزايد به هنگام برد
كجا شكر ايزد توانم نمود * كه دل باز عشق نوش درگشود
چو يزدان ابر دل نظر مىكند * دل از شوق دلبر سفر مىكند
به هر شب مه آرد به برجى « 11 » گذار « 12 » * كه گل خوش نمايد به وقت بهار
چنين گفت سلطان و هادى ما * ز بهر رفيقان وادىِ ما
1790 كه خواهى غنيم و غنيمت برى * به صحبَت بَر از زندگانى خورى
مبين نفس را دشمن سرسَرى * سفر كن ز خويش و ز خود شو برى
غنيمت نيابَد كسى در وطن * مجو عقل استاد از طفل و زن
نصيحتپذير « 13 » مشو در ستيز * كه آخر نتانى تو از خود گريز
تو خايف ز خود باش و از كس مترس * كه پير مغانم چنين داد درس
1795 شنيدى تو نصح و شدى خشمناك * بسى جام صافت فروشد به خاك
هامش
( 1 ) . ج : كنند .
( 2 ) . ك : بناز و .
( 3 ) . ج : برند .
( 4 ) . س ، ك : برد .
( 5 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : مغز .
( 6 ) . ك : چويا .
( 7 ) . س : مانع .
( 8 ) . س : جانان نه انباز ؛ ك : جانانه انباز .
( 9 ) . د : نه نوش روانست .
( 10 ) . ج ، س ، ك : خورد .
( 11 ) . م ، ل : بيرجى مه آرد .
( 12 ) . س : گداز .
( 13 ) . س : پزير .