تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
چو تجار ميل غنيمت كند « 1 » * غنيمت ببازد « 2 » غنيمت بَرد « 3 » غنيمت فدا كن ز بهر غنيم * كه دارم نظر سوى قلب سليم تو از بهر كيكى مسوزان گليم * كه تا واشناسى گليم از كَليم غنيمت توان يافت « 4 » در سير دل * تو دلبر طلب كن در اين آب و گل 1780 سفر كن سفر كن چو مردان پاك * جواهر جدا كن ازين قعر « 5 » خاك چو ما « 6 » بىمكان باش و منزل مگير * به جز عشق جانان تو در دل مگير اگر جنت آرد به رويت سلام * و گر خضر آرد ز حيوان پيام تو قانع « 7 » مباش و سفر ساز كن * به دل درد جانانت انباز « 8 » كن چه گر سخت باشد بريدن ز خويش * نه آثار نوشَست از « 9 » بعد نيش 1785 جدايى نمايد بر طفل خرد « 10 » * رهايى فزايد به هنگام برد كجا شكر ايزد توانم نمود * كه دل باز عشق نوش درگشود چو يزدان ابر دل نظر مىكند * دل از شوق دلبر سفر مىكند به هر شب مه آرد به برجى « 11 » گذار « 12 » * كه گل خوش نمايد به وقت بهار چنين گفت سلطان و هادى ما * ز بهر رفيقان وادىِ ما 1790 كه خواهى غنيم و غنيمت برى * به صحبَت بَر از زندگانى خورى مبين نفس را دشمن سرسَرى * سفر كن ز خويش و ز خود شو برى غنيمت نيابَد كسى در وطن * مجو عقل استاد از طفل و زن نصيحت‌پذير « 13 » مشو در ستيز * كه آخر نتانى تو از خود گريز تو خايف ز خود باش و از كس مترس * كه پير مغانم چنين داد درس 1795 شنيدى تو نصح و شدى خشمناك * بسى جام صافت فروشد به خاك
هامش
( 1 ) . ج : كنند . ( 2 ) . ك : بناز و . ( 3 ) . ج : برند . ( 4 ) . س ، ك : برد . ( 5 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : مغز . ( 6 ) . ك : چويا . ( 7 ) . س : مانع . ( 8 ) . س : جانان نه انباز ؛ ك : جانانه انباز . ( 9 ) . د : نه نوش روانست . ( 10 ) . ج ، س ، ك : خورد . ( 11 ) . م ، ل : بيرجى مه آرد . ( 12 ) . س : گداز . ( 13 ) . س : پزير .