چو بگذشت آن قال و آمد وصال « 1 » * مريد خبرجو فروشد به حال
چو سر در گريبان گل دركشيد * يكى آه گرمى ز دل بركشيد
دو پايش فروشد ابر جاى پير * كه « 2 » مىبود دايم به ايماى « 3 » پير
1735 به انعام پير « 4 » و به سعى مريد * در آخر نمايد مقام مزيد
غنى شد جوان و رهيد از فلاس « 5 » * چو اشتر درآمد « 6 » به زير پلاس « 7 »
كه تا بار گيرد و عالم شود * گه ابليس گردد گه آدم شود
ابر قوم نارى نمايد چو مار « 8 » * ابر چشم عاشق چو رخسار يار « 9 »
جمالى درين نار و نورش بسوخت « 10 » * كه تا نور شمعى ز دل برفروخت
1740 به دور اندرآور دلا جام مى * كه مخمور و زارم ز نغمات نى
كه اين دور گردون « 11 » ندارد قرار * بهارش خزان دان « 12 » خزانش بهار
چو نى در فغانم چو مى هم به جوش * گهى مست و محوم گهى در خروش
چو دونان « 13 » اسير هوس نيستم * عسل نوشم ارچه « 14 » مگس نيستم
بسازم به تلوين اهل جهان * برآيم به راى « 15 » و ره اين و آن
1745 بدانم ضمير و خيال همَه « 16 » * به روشان نيارم محال همه
پذيراى نصحم نشد هيچكس * شكست مراتب همينَست « 17 » و بس « 18 »
هامش
( 1 ) . ج ، ك : آمد به حال .
( 2 ) . ل : چو .
( 3 ) . س : ايمان .
( 4 ) . اصل . پير .
( 5 ) . س ، ك : مصراع اول [ غنى شد جوان ( ك . چو آن ) طريقت اساس ] .
( 6 ) . ك : آيد .
( 7 ) . ك : لباس .
( 8 ) . ن ، ج ، س ، ك : نار .
( 9 ) . ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ ابر چشم عاشق نمايد چو بار ] .( 10 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك ، مصراع اول :[ جمالى درين نور و اين نار سوخت ] .( 11 ) . م ، ل ، ج ، س ، ك : كه دوران گردون .
( 12 ) . ج ، ف ، س ، ك : بهارش خزان و .
( 13 ) . ل : دو نون .
( 14 ) . ن ، ج ، س ، ك : امّا .
( 15 ) . ل : برآيم به راه .
( 16 ) . ل : خيال و همه .
( 17 ) . ج ، ك : از اينست و .
( 18 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : موعظه .