تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
تو غافل ز عشق و فتوحات او * نديده دو چشمت تو لَمعات او نرفته به كويش خيالت دمى * ننوشيده زهرى نديده غَمى از آن مىنبينى تو فتح زمان * كه در فكر نانى و دربند جان 1680 تو از بود خويش و نمودار خويش * جدا شو كه دارى ره يار خويش

رجوع به تمامى حكايت پادشاه‌زاده .

جمالى به غور يتيم غريب * ببايد رسيدن به جان حبيب كه سلطان جانَست و جانان ماست * نگهداشت بايد چو مهمان ماست چه گر دزد قَلبست و طرّار جان * نه زندان « 1 » ما در نشسته نهان 1685 چو يوسف نه دربند و زندان ماست * گرفتار يعقوب گريان ماست به بختش رسان « 2 » و به تختش نشان * كه سلطان وقتَست و دارد نشان ازين بيش دربند نتوان نشست * چنين عَهد و پيمان كه تاند « 3 » شكست ؟ چو كردى قبولش مكن دور خويش * كه يارم چنين بست دستور خويش وفا كوش و جان باز و خونابه نوش * كه اين گفت دايم شه پرده‌پوش 1690 تو ستّار و غفّار و غمخوار باش * نگهدار ستر « 4 » و مكن راز فاش كه جان گنَهكار آزرده حال * ز اندوه گشته قريب « 5 » وصال تو گر مرد عشقى و جوياى درد * به گَردى ز دلدار خود برمگرد نگفتى « 6 » كه هستم خريدار درد * به جز خود نديدم كسى يار خود « 7 » كه هركس كه دردش كشد در كنار * نه ديّار بيند نه يار و ديار 1695 نه جانش بماند نه پرواى دل * در اين حال يابد ثَمرهاى دل
هامش
( 1 ) . س : به زندان . ( 2 ) . اصل : رسان . ( 3 ) . د : داند ؛ م ، ن ، ج ، س ، ك : يا رد . ( 4 ) . ل ، س : نگهدار سر . ( 5 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : قرين . ( 6 ) . ل : بگفتى . ( 7 ) . ج : يار درد .