تو غافل ز عشق و فتوحات او * نديده دو چشمت تو لَمعات او
نرفته به كويش خيالت دمى * ننوشيده زهرى نديده غَمى
از آن مىنبينى تو فتح زمان * كه در فكر نانى و دربند جان
1680 تو از بود خويش و نمودار خويش * جدا شو كه دارى ره يار خويش
رجوع به تمامى حكايت پادشاهزاده .
جمالى به غور يتيم غريب * ببايد رسيدن به جان حبيب
كه سلطان جانَست و جانان ماست * نگهداشت بايد چو مهمان ماست
چه گر دزد قَلبست و طرّار جان * نه زندان « 1 » ما در نشسته نهان
1685 چو يوسف نه دربند و زندان ماست * گرفتار يعقوب گريان ماست
به بختش رسان « 2 » و به تختش نشان * كه سلطان وقتَست و دارد نشان
ازين بيش دربند نتوان نشست * چنين عَهد و پيمان كه تاند « 3 » شكست ؟
چو كردى قبولش مكن دور خويش * كه يارم چنين بست دستور خويش
وفا كوش و جان باز و خونابه نوش * كه اين گفت دايم شه پردهپوش
1690 تو ستّار و غفّار و غمخوار باش * نگهدار ستر « 4 » و مكن راز فاش
كه جان گنَهكار آزرده حال * ز اندوه گشته قريب « 5 » وصال
تو گر مرد عشقى و جوياى درد * به گَردى ز دلدار خود برمگرد
نگفتى « 6 » كه هستم خريدار درد * به جز خود نديدم كسى يار خود « 7 »
كه هركس كه دردش كشد در كنار * نه ديّار بيند نه يار و ديار
1695 نه جانش بماند نه پرواى دل * در اين حال يابد ثَمرهاى دل
هامش
( 1 ) . س : به زندان .
( 2 ) . اصل : رسان .
( 3 ) . د : داند ؛ م ، ن ، ج ، س ، ك : يا رد .
( 4 ) . ل ، س : نگهدار سر .
( 5 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : قرين .
( 6 ) . ل : بگفتى .
( 7 ) . ج : يار درد .