تو ملك يزيد و هم املاك رى * به درگاه پاكان « 1 » چنان دان كه قى « 2 »
تو ز اولاد شاهى و شاه كبار * به دنيى و عقبى تو سر در « 3 » ميار
تو معنى نگهدار و صورت مجوى « 4 » * تو نور و صفا در كدورت مجوى « 5 »
كه ديدى كه اين ملك با خود ببرد « 6 » * هر آنكس كه بد كرد جز بد نبُرد « 7 »
به نيكان نشين و ز بد دور باش * تو شمعى سَراسر همه نور باش
1720 ز باد مخالف بينديش هين * كه ناگه نيفتى به روى زمين
تو مىسوز همه شب « 8 » به امّيد روز * چو صبحَت بَرآيد رسى در كنوز
اگر گنج خواهى تو بيدار باش * كه بيدار بيند رخ يار فاش
رضاى خُداوند آمرزگار * ز مادر طلب كن ايا مرد كار
كه از مهر « 9 » مادر تو پيدا شدى * ز شير محبّت مرَبَّى « 10 » شدى
1725 تو « 11 » جنات خواهى و ديدار حور * تَه پاى مادر طلب « 12 » اى صبور
به جز پير ماهِر تو مادر مگو « 13 » * خليلا دليلى در آذر مجو « 14 »
كه آذر ز مادر شود آشكار * كه از پير گردد « 15 » جهان پايدار
چو محرم شد آن شمع گيتىفروز * كه مىداد پيرش خبر از كنوز
به دو گفت « 16 » مرغَم چو پرّان شود * ابر باغ اصليش جولان كند
1730 به حكم ضرورت چو سر دركشم « 17 » * به هر سو كه آيد « 18 » خَطى بركشم « 19 »
تو بعد از من آنجا زمانى بباش « 20 » * نمايم كنوزت « 21 » مكن راز فاش
هامش
( 1 ) . ل : جانان .
( 2 ) . د ، ل : فى ؛ س ، ك : حى .
( 3 ) . ج ، س ، ك : سر بر .
( 4 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك ، مصراع اول :[ نگهدار معنى و صورت مجو ] .( 5 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : مجو .
( 6 ) . ك : خود برد .
( 7 ) . ك : بد برد .
( 8 ) . م ، ل ، س ، ك : همىسوز در شب .
( 9 ) . ل ، ن : كه از بهر .
( 10 ) . د ، م ، ل ، ن : مربا .
( 11 ) . ل ، ن : چو .
( 12 ) . د ، م : گزين ؛ ل : نشين .
( 13 ) . د ، ن ، مصراع اول :[ به جز پير دانا به مادر مگوى ] .( 14 ) . د ، ل ، ن : مگوى .
( 15 ) . م ، ل : پير باشد .
( 16 ) . ل : بدان گفت .
( 17 ) . ل ، س ، ك : دركشيم .
( 18 ) . ك : كه آخر .
( 19 ) . ل ، س ، ك : بركشيم .
( 20 ) . س : مباش .
( 21 ) . س : كنونت .