جمالى نبد بىغمش يك نفس * بدين خو نباشد دگر هيچكس « 1 »
يتيم جهانديدهء نامدار * چهل سال بارى درين گيرودار
به خشك و تر اندر همىباخت جان * كه گردد دو روزى امير زمان
نبُد پير و ميرى كه خدمت نكرد * تحمّل همىكرد ابر « 2 » گرم و سَرد
به هر در كه رفتى به خدمتگرى * كمر بسته مىبود در چاكرى
چو روشن همىشد دلوجان او * خبردار مىگشت شيطان او « 3 »
به راهش همىزد كه دانا نبود * به فرمان پيران « 4 » توانا نبود
برفتى « 5 » از آن در به جايى دگر * به خدمت فزودى و خون جگر
چو نزديك مىشد كه محرم شود * ابر جمله عالم مقدّم شود
1705 شدى غايب از پير و تدبير خود * به دور اوفتادى ز تقصير خود
كه هركو بيابد « 6 » ره اندر حَرم * ببايد فزودش به دل درد و غَم
ببايد بريدن « 7 » ز خويش و تبار * رها كرد بايد همه « 8 » كاروبار
خيالات باطل نبايد شنود * در از روى نادان چه بايد گشود
به اهل فساد و به اهل هوس * نبايد نشستن هلا يكنفس
1710 حريف سفرديده « 9 » بود آن يتيم * نصيحت پذيرفت و پس شد مقيم « 10 »
به دو گفت پيرش كه اى يار گنج * ازين درنيابى « 11 » تو انبار رنج
مپيچان سر از من كه سرور شوى * چه گر خاك و سنگى به گوهر « 12 » شوى
تو خدمت همىكن به درگاه من * ندارى تو كارى به اللّه من
من اللّه گويم تو گو بايزيد * حسين زمانى مرو با يزيد
هامش
( 1 ) . ج ، س ، ك : بعد از اين بيت دارند : مخلص حكايت .
( 2 ) . ج ، س ، ك : بر .
( 3 ) . س ، ك ، مصراع دوم : [ به فرمان يزدان توانا او ( ك : توانا بنو ) ] .
( 4 ) . اصل : پيران .
( 5 ) . ل ، ج : نرفتى .
( 6 ) . ك : نيابد .
( 7 ) . م ، ل ، ك : بريدش .
( 8 ) . اصل : همه .
( 9 ) . ج ، س : سفر كرده .
( 10 ) . م ، ل ، ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ نصيحت پذيرفت و شد مستقيم ] .( 11 ) . س ، ك : بيابى .
( 12 ) . س ، ك : سنگى تو گوهر .