و زانسوى ديگر يكى قاريى * به نغمه فغان زد چو بازاريى « 1 »
يكى ديگر آمد ز افلاك گفت * ز هيئت نشانهاى چالاك گفت
و زانسوى ديگر يكى از كبار « 2 » * قرين گشته با كودكان صغار
درآمد چو طفلان به هم زد دو دست * كه جز علم ادوار « 3 » باقى بَد است
كه دايم دماغم فرحناك از اينست * گزين كردم اين علم و علمگزينست
1645 ندانسته هرگز فنا چون بود * نديده كه فانى دگرگون بود
تو زين قوم نادان كنارى « 4 » گزين * كه تا خود ببينى به عين اليقين
كه تصوير عالم به جز مال نيست * اشارات دانا به جز حال نيست
كه احكام دانا بود جاودان * نيابد « 5 » زوال و نگيرد زمان « 6 »
كسى كو بزايد بميرد دگر * پسر چون پدر « 7 » شد پدر شد پسَر
1650 مقيمان درگاه پروردگار * نيارند رو در « 8 » ره اشتهار
به اقبال دنيا و مال فنا * نگردند شادان به جز در بلا
هر آن دل كه اين دم بود چون كباب * كه جوشد هميشه چو خمِ شراب
چو اندر زبان « 9 » آورد نام فتح * نشان بازگويد ز ايام فتح
بهل تا قيامت شود آشكار * برافتد يقين پرده از روى كار
1655 تو مقصود كلّى تلف كردهاى * به جاى مزعفر علف خوردهاى
به ريش تو خنديده نادان چند * كه خورشيد اوجى و ماه بلند
زهى ريش آن خر كه باور كند * كه گِلخوار و دلجو برابر كند
جمالى خران را در آن مرغزار * رها كرد بايد پى كسب و كار « 10 »
كه ناگه لگدكوب و زارت كنند « 11 » * چو احمد غريب ديارت كنند « 12 »
هامش
( 1 ) . س ، ك : چو آن زاريى .
( 2 ) . اصل : كبار ؛ س ، ك : از كنار .
( 3 ) . س : علم او دار ؛ ك : علم از دار .
( 4 ) . ل : كناره .
( 5 ) . س : نيارد .
( 6 ) . د ، م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : زيان .
( 7 ) . ج ، س ، ك : پسر .
( 8 ) . د ، م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : رو بر .
( 9 ) . د ، ن ، ك : تواند زبان .
( 10 ) . د ، م ، ل ، ن ، ج ، س ، ك : كشت و كار .
( 11 ) . س : زارد .
( 12 ) . س : كند ؛ ك : بعد از اين بيت دارد : حكايت .