از آن گفت فزت و ربّ الحرم « 1 » * كه از اهل مكّه بسى ديد غم
چو با آفتاب و مه مقبلان * عداوت نمودند آن جاهلان
1625 كنون خود جهانى پر از مارومور * كه يا رد « 2 » برآرد دمى از حضور ؟
جمالى به كنج مُصَلّا گريز * مياميز خود را به اهل ستيز
تو جغدان ويرانه باهم « 3 » گذار * غريبا غريبانه مىكن شَعار
مجو در زمانه تو ارباب دل * رها كن تو عالم به اصحاب گِل
تأويل فرمودهء سرور علما « 4 » و پيشواى فقرا علىّ مرتضى - كرّم اللّه وجهه « 5 » :
رضينا قسمة الجبّار فينا * لنا علم و للاعداء مال
فانّ المال يفنى عن قريبٍ * و انّ العلم باق لا يزال
مرا پير دانا كه بُد مُرتضى * كه راضى ز حق بود و نرمقضا « 6 »
چنين گفت روزى به بانگ بلند * ابر گوش كرّان ناهوشمند
كه سلطان جود و شه اوليا * چو بستود علم ، او بر اهل بقا « 7 »
1635 جهان فنا را به دشمن سپرد * عدوّ خدا را مپندار خُرد « 8 »
كه باشد « 9 » عدوّ كه « 10 » باشد سَليم * كه باقى بود اندر اين « 11 » دال و ميم
كدامند فانىِ باقى « 12 » نما * چنين علم نافع به من وانَما
چو بر اهل مجلس شد اين راز فاش * ز مردم برآمد فغان تلاش « 13 »
ز كشاف و منطق يكى لب گشود * كه اين علم در صف مرا « 14 » برفزود
هامش
( 1 ) . ر . ك . شهاب الاخبار ، ص 276 .
( 2 ) . س ، ك : نارد .
( 3 ) . ن ، ج ، س ، ك : ويران بهم .
( 4 ) . ل ، ك : سرور اوليا .
( 5 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : گفتار .
( 6 ) . ل : رضا ؛ س : قضا ؛ ك : بزم قضا .
( 7 ) . ك : لقا .
( 8 ) . ج : خورد ؛ س : به پندار خورد .
( 9 ) . م : چباشد .
( 10 ) . ل : عدوى كه ؛ ل : عدو و كه .
( 11 ) . س : اندر آن .
( 12 ) . س : باقى و فانىنما ؛ ك : باقى فانىنما .
( 13 ) . ن ، ج ، س ، ك : فغان تراش .
( 14 ) . س ، ك : علم وصف مرا .